گفت و گو با غلامعلی اسکویی "آدا" یکی از قدیمی ترین مختابادهای منطقه لیتکوه آمل

کودکان 10 تا 15 سال با سمت گالش ، دمسه پِه و منزل پِه دستیاران مختاباد بودند

بزرگ مرد گالش پی لیتکوه ، کوچیک بود که پی رمه گاو و دمس "گوساله یکساله" راه تاریک جنگل را بدون ترس پشت سر گذاشت و به سختی کار کرد تا دستش همیشه تو جیب خودش باشد و محتاج نامرد زمانه نباشد . مختاباد 17 ساله ای که :

غلامعلی اسکویی هستم فرزند نبی و شهربانو . سال 1308 در روستای خشواش به دنیا آمدم ، پدرم مالدار بود "گاو و گوسفند داشت" وقتی رفت بالای درخت تا برگ های تازه "دارواش" را برای گوسفندانش بکند ، می افتد و  می میرد و مادرم با خون و دل ، 6 برادر و خواهرم را زیر بال و پر خود گرفت و یک تنه کار چند مرد را انجام می داد تا احساس کمبود نکنیم ولی انگار تقدیر بر این بود که از مهر مادری هم محروم شوم و تو سن 7 سالگی یتیم شدم و پسر عمویم محمد آقا مرا به خانه خودش برد و تا 10 سالگی آنجا بودم .

چه کارهایی انجام می دادید

پسر عموی خدا بیامرزم نیز مالدار بود و 150 گاو و گوسفند داشت و نزدیکی اسکو محله که "نمدار" نام داشت مِنزل ما بود و 3 ماه زمستان را آنجا بودیم و تابستانها را به تترستاق می رفتیم و از آنجا به نمارستاق و دو ماه  می ماندیم و من مسئول دِمِس "گوساله یکساله" بودم .



 گفت و گو با غلامعلی اسکویی "آدا" یکی از قدیمی ترین مختابادهای منطقه لیتکوه آمل

کودکان 10 تا 15 سال با سمت گالش ، دمسه پِه و منزل پِه دستیاران مختاباد بودند

بزرگ مرد گالش پی لیتکوه ، کوچیک بود که پی رمه گاو و دمس "گوساله یکساله" راه تاریک جنگل را بدون ترس پشت سر گذاشت و به سختی کار کرد تا دستش همیشه تو جیب خودش باشد و محتاج نامرد زمانه نباشد . مختاباد 17 ساله ای که :

غلامعلی اسکویی هستم فرزند نبی و شهربانو . سال 1308 در روستای خشواش به دنیا آمدم ، پدرم مالدار بود "گاو و گوسفند داشت" وقتی رفت بالای درخت تا برگ های تازه "دارواش" را برای گوسفندانش بکند ، می افتد و  می میرد و مادرم با خون و دل ، 6 برادر و خواهرم را زیر بال و پر خود گرفت و یک تنه کار چند مرد را انجام می داد تا احساس کمبود نکنیم ولی انگار تقدیر بر این بود که از مهر مادری هم محروم شوم و تو سن 7 سالگی یتیم شدم و پسر عمویم محمد آقا مرا به خانه خودش برد و تا 10 سالگی آنجا بودم .

چه کارهایی انجام می دادید

پسر عموی خدا بیامرزم نیز مالدار بود و 150 گاو و گوسفند داشت و نزدیکی اسکو محله که "نمدار" نام داشت مِنزل ما بود و 3 ماه زمستان را آنجا بودیم و تابستانها را به تترستاق می رفتیم و از آنجا به نمارستاق و دو ماه  می ماندیم و من مسئول دِمِس "گوساله یکساله" بودم .

گو وِسِه

مرتع همواری که گاوها شب را در آنجا به سر می برند و بعد از سپیدی صبح و پس از آنکه شیرشان را دوشیدند راهی صحرا می شوند . در کنار "گووِسُه" مِنزِل که از چوبهای درختی درست می شد و جای خورد و خوراک و استراحت کردن گالشها می باشد قرار دارد . در گوشه ای از مِنزِل جایی هست که از گوساله های تازه به دنیا امده مراقبت می شود .

چه زمانی گالش قرار "استخدام" می کردید

پنج روز خمسه از "اول تا پنج فروردین" افراد جدید را به کار گرفته و با آنها قرارداد سالانه را می بستند . بعد از "ارکه ماه" ماه فروردین که "دماه " اردیبهشت می باشد گاوها را به سمت ییلاق حرکت و اول به میان بند"جایی در داخل جنگل" می رفتند و این دو روز طول می کشید و گالش ها 20 روز اطراق و بعد به سمت لار حرکت می کردند و دو ماه آنجا می ماندند سپس شهریور ماه کم کم به طرف میانده بند می رفتند .

 

"دِمِسه پِه" یا مراقبت از گوساله های یکساله

در این میان من ، بیشتر مراقب گوساله های یکساله بودم تا جای دوری نروند که خوراک حیوانات وحشی نشوند ، از چشمه یا رودخانه آب می آوردم و روی آتش چای جنگلی درست می کردم که چایی با آن عطر و بو را الان نمی شود پیدا کرد .

با این که بچه بودی تو جنگل نمی ترسیدی

نه ، من بچه کوه و دشت و جنگل بودم و بزرگ شده آنجا ، وجب به وجبش را می شناختم  ، شبها تو تاریکی و کنار آتشی که از چوب درختان درست می کردم مواظب بودم تا صدمه ای به گاوها نرسد ، تا 10 سالگی به همین صورت پیش پسر عمومحمد بودم و بعد از آن که بزرگتر شدم پیش مالدارهای دیگر رفتم و "مِزدگیر" شدم .

اولین حقوقی که گرفتم

با 25 زار قرار "اکبر پِرزو" شدم که یکسال برایش کار کنم به این صورت که اگر امروز جمعه شروع به کار کردم جمعه سال دیگر ، قراردادم تمام شود .

چی شد که پس از 4 ماه زدی زیر قرارداد

اکبر پر زو یک روز ناهار تهیه دید و موقع ظهر بشقابم را پر از بر نج کرد و جلویم گذاشت تا رفتم اولین لقمه را دهانم بگذارم ، دیدم قاشق پر از "خاسوج" پوسته برنج شد .

چرا

آن وقتها که شالیکوبی نبود و کشاورزان پس از دروی شالی ، محصول را ابتدا توی حیاط و یا یک جای وسیع خشک می کردند و بعد به "اودنگ" آسیاب آبی می بردند که آنجا برنج و "خاسوج" با هم محلوط می شد و بعد از آن برنج را غربال می کردند تا به اصطلاح بوجار شود .

و حکایت اکبر پرزو

با دیدن برنج حالم بد شد و به او گفتم که این غذا که مرا کشت ، اکبر هم با عصانیت فحش داد و گفت بخور و حرف نزن ، خر هم اینو می خوره ببین گردنش چقدر کلفته . وقتی حرفهایش را شنیدم "بِرمِه گَلی" شدم و بغض گلویم را گرفت و گفتم تو اگر خری بخور و بعد پا به فرار گذاشتم و از "سِری" روستای نزدیک امامزاده عبدا...(ع) دویدم تا رسیدم به محمدآباد پیش  دایی فضل ا...که مختاباد آقای پرتوی بود . اکبر پِرزو هم پی من آمد و خواست "یک تومانی" را که قبلا به من داده بود پس بگیرد که دایی خدابیامرزم دنبالش کرد و گفت 4 ماهی که این طفل معصوم را داشتی به اندازه یک تومان هم برایت کار نکرد بی معرفت . از آن به بعد پیش دایی ام ماندم که سهم بزرگی در زندگی من داشت و مثل یک پدر مهربان و دلسوز همراهم بود و لحظه ای در سختی ها و مشکلات زندگی تنهایم نگذاشت .

مختاباد کسی است که

مختاباد سرگروه چوپان هاست که معمولا فردی با سابقه و تجربه است که در گوسفند سرا می ماند تا فرایند تبدیل شیر به فراورده های دیگر را انجام دهد .

در چند سالگی مختاباد شدی

تازه یکسال از عروسی ام گذشته بود که تو 17 سالگی 10 گالش زیر دستم کار می کردند و مسئولیت حدود 200 راس گاو آقای منوچهری را بر عهده گرفتم  ، بعد از آن دوباره قرارداد جدیدی نوشتم .

150 تومانی حق الزحمه یک مختاباد بود و تا سن هفتاد و پنج سالگی با همین سمت پیش جمشید مهدوی در شهرستان آمل با 180 گاو کار کردم تا زمانیکه تقسیم اراضی کردند و دولت زمینها را در اختیار مردم و جنگل نشین ها قرار داد و چون من پروانه و مجوز نداشتم ملکی را به من ندادند و حدود 10 سال است که مخت آبادی را کنار گذاشتم .

خاطره ای از مختابادی

سال  40 تو همین خانه در محمدآباد خبر دادند دو تا از گاوهایم که در نور بود را دزد زد . من از اینجا به مِنزِل رفتم و رد پای شان را دنبال کردم تا رسیدم به لاویج و از آنجا به ناتل که رد را گم کردم که بعدا فهمیدم به کجور کاسگر محله نرسیده به "نارنج بن" محله بردند و آنجا بین من و دزدها درگیری سختی در گرفت و خواستند گاوهایم را بکشند که حریف شان شدم و مالم را پس گرفتم .

به گالش زیر دستت چقدر حقوق می دادی

مختاباد خود نماینده ای داشت به عنوان "کِکِ مختاباد" معاونش در نبود او کارهای منزل را انجام می داد . بعد گالش و دِمِسِه په و منزل پِه که بیشتر کودکان 10 تا 15 ساله را شامل می شدند .

بستگی به نوع کاری که انجام می دادند ، داشت ، یکی برگ و "واش" علف را از جنگل می کند ، دیگری خال می زد و آتش "تش و کله" درست می کردند و این حقوق  بین 40 تا هفتاد تومان بود .

کارگرهایت چند ساله بودند

از پسر پانزده ساله که پی 60 "دِمِس" می رفت تا مرد پنجاه ساله و پیر مرد صد ساله که چون نیرو و توان برای کار کردن نداشت "رم" می تراشید که بعدا "واش" چگونه ماست را "تِلِم" می زدید

تلم را که معمولا به صورت استوانه ای شکل و از چوب مَلِج ، تسکا و موزی بود ، می تراشیدیم و داخلش را خالی می کردیم . بعد چهار "کلا" ماست را درونش می ریختیم و با چوب دستی که مخصوص این کار بود حدود دو ساعت بالا و پایین می زدیم و موقع زدن تلم صلوات می دادیم که خدا به روزی ما برکت دهد .پس از آنکه کار به پایان می رسید دوغ را می گرفتیم و کره را جدا می کردیم .

لور

پس از اینکه شیر به پنیر تبدیل می شد ، پنیر را جدا کرده ، آبش را آنقدر جوش می زدند تا تبدیل به یک ماده سفیدی به نام لور شود .

 

با توجه به اینکه دایم در مِنزلگاه های مختلف بودی چگونه به امورات خانواده می رسیدی

خانمم البته چون جوان بود در نبود من پیش پدرش "دایی فضل ا...  می ماند و از طرفی خیلی نترس بود .

تولد اولین بچه

در18 سالگی خداوند یک دختر زیبا به نام کبری را به ما هدیه داد به این صورت که تو مِنزِلگاه "ماهان" نزدیکی جنگل واز بودم که به من خبر دادند همسرت فرزند به دنیا آورد و من هم از خوشحالی یک گوساله قربانی کردم و "پنجِکِ شو " برایش گرفتم و الان هم سه دختر و سه پسر دارم که یک پسر مهندس و دخترم چند سال پیش از دنیا رفتند و داغ بزرگی به دلم گذاشتندو در حال حاضر 27 نوه و 17 نتیجه دارم .

بعد عروسی چه کردی

از دایی ام جدا شدم و پیش آقای نصرا... پور رفتم و حدود 16 سال نزدش بودم که در ماهان مال داشت که در این سفر شش شب در راه بودیم . شب اول مِروز "راه سنگ درکا" بعد به "ورزلی نزدیکی گزناسرا ، خشواش ، اسفنج ، آرسنگ ، لبجون ، دپچد ، تترساق بعد به هردروی هراز ، برمه کرسنگ ، نجن

چه چیزی باعث می شد که در جوانی مالش را به تو می سپرد

پسر زرنگی بودم چون از بچگی روی پای خودم ایستادم و با سختی زندگی ام را گرداندم . آقایی به اسم "محمود جیرلی" از روستای لحر آمد به منزل ما و پرسید که مختاباد شما چه کسی است ، گفتم همین دور و براست ، برایش چایی دم کردم و 5 گالشی که آمدند من از همه کوچکتر بودم ، یک وازی به نام زلفعلی بین شان بود که از او پرسید مختابادتان کجاست که با دستش مرا نشان داد ، اکبر جیری با تعجب به زبان محلی گفت این "سِگ" یعنی بچه !! بعد روی شانه ام زد و گفت تو را امسال دزد می زند ، بارک ا... خیلی مردی که خودت را بالا نبردی و تعریف نکردی و من هم در جوابش گفتم اگر می گفتم مختابادم آیا به من سر دوشی می زدی . پس از آن به من گفت گاوهایت را جمع کن و ببر تو ملکم که آفتاب به آن نمی خورد ، زمستان که برف و باران است اینجا سخته ، گفتم من هم همین خیال را داشتم . اینجا آمدم که "تل زنی" کنم یعنی گاو علف هرز را بخورد . بعد 16 سال که پیش نصرا... پور بودم به مِنزِل آقای منوچهری در ماهان رفتم و 6 سال با او بودم ، چهار سال هم با قربان یوسفی کار کردم که در آغوزبن گاوهایش ایستاده بود از اینجا راه می افتادیم تا به نمارستاق برسیم و از آنجا به لوتره می رفتیم .


کدام ملک"گاو سرا" بهتر بود

لوتره ، نِجِن ، پِکِمر ملک روبروی نمارستاق و قاضی کلا .

وقتی سراغ سرگالش را گرفتند

یک روز تو تونل اول داشتم گاوها را به چرا می بردم دیدم خانمی ازماشین ، سرش را بیرون آورد و پرسید صاحب این حیوانات کیه ، گفتم مال قربان یوسفی مالدار است بعد پرسید سَرگالش چه کسی است ، گفتم نیست  ، جلوتر رفته . خانم با عصبانیت گفت اگر امروز گیرش آوردم پدرش را در می آورم  این خط مال ماشینه نه 200 تا گاو!!

جاده خاکی بود

نه ، آسفالت بود ولی ماشین خیلی کم وجود داشت و تک و توک رفت و آمد می کرد . این خانم از دوستم که سوار بر اسب با بارش داشت می رفت پرسید مختاباد کدام است ، او هم گفت سر گالش همراه گاو است همانی که دستش چوب بود .

و شما چند سال داشتید

35 سالم بود که این اتفاق برایم افتاد و بعدا فهمیدم که زن محمدرضا شاه بود که وقت رفتن به من گفت دارم میروم بابل و برگشتنم اگر یک گاو توی جاده دیدم می دانم چه بلایی سر آنها و صاحبش بیاورم .

بعد از قربان یوسفی پیش چه کسی رفتید

پیش جمشید مهدوی که گاوهایش توی منطقه بیار سره"مرتعی روبروی روستای محمدآباد"

چه خواسته ای از مسئولین دارید

 از مسولین زحمتکش می خواهم که مجوز برداشت از چوب های جنگلی را به من بدهند تا بتوانم بدون دغدغه و به صورت اصولی از چوب های افتاده استفاده کنم .

 

از چند سالگی به کار هنری و صنایع دستی علاقمند شدید

15 ساله بودم که به دست یوسفعلی اسدی از انگتارود نور که در منزلگاه ما چوب را می تراشید نگاه کردم و ده روزه یاد گرفتم و اولین چیزی که درست کردم "کَلِز" بود به این صورت که چوب  را گرفتم و با "تاشه" آن را تراشیدم و بعد با "بادکِل" داخلش را خالی کردم و با "نرمدک" نرمش کردم . چیزهایی هم که با دست خودم ساختم عبارتند از وردنه ، قاشق ، جوله ، کشکول ، آش کتری ، لاک ، کلدم کچه ، آجیل خواری و چنگال .

چوب را از کجا تهیه می کنی

از دادنوید سنگ درکا . پیاده از محمدآباد به سنگ درکا می روم و با تبر چوب ها را نصفه تاش آماده می کنم و دوباره به سمت محل خودمان به راه می افتم .

ابزار کار

ولگوش تاشه ، راسه گوش تاشه ، نقش گر ، رِخ که برای نرم کردن است و تبر که از مهم ترین ابزار کار می باشد .

از چه درخت هایی چوب را تهیه می کنید

مَلِج که چوبی بسیار کمیاب است ، اِزار "چوب آزاد" اَفرا ، ششماد "شَر" و بین همه درخت ها شمشاد از همه بهتر و محکم تر است و اگر خوب از آن استفاده شود نزدیک به هشتاد سال عمر مفیدش می باشد .

پس چرا بعضی از قاشق های چوبی خوب نمی ماند

یکی از دلایلش اینکه قاشق چوبی را نباید در روغن داغ قر ار داد و یا اینکه در معرض آتش یا حرارت مستقیم بماند .

راز سلامتی

قدیما یک جوجه ، یکسال طول می کشید تا بزرگ و قابل خوردن شود نه مثل حالا که به 40 روز هم نمی کشد ، الان همه مواد غذایی با سم و کود شیمیایی تولید و سر سفره مردم می رود . روغن نباتی هم که معلوم نیست از چه موادی تشکیل شده است ، ما با کره محلی ، شیر سر ، ماست ، پنیر و گوشت تازه بزرگ شدیم .

چگونه گوشت را برای مدت طولانی نگهداری می کردید

ابتدا شکمبه گوسفند را تمیز و داخلش را خالی می کردیم و می گذاشتیم توی آفتاب تا کاملا خشک شود . سپس گوشت را تکه تکه می کردیم و در خود چربی و "دله پی" سرخ می کردیم و بعد داخل شکمبه می ریختیم و می گذاشتیم گوشه ای و با خودمان از ییلاق می آوردیم و پاییز و زمستان در غذای مان از آن استفاده می کردیم .

سالی چند تا گوسفند می کشتید

سه یا چهارگوسفند و تا آنجا که یادم است اصلا از بازار گوشت نمی خریدیم تازه حدود 80 اشکار هم زدم و شوکا ، بز کوهی و مِش هم شکار کردم .

آیا قربانی هم می کردید

تابستانها وقتی می خواستیم به لار برای منزلگاه برویم "ماشَن" گوساله دو ساله را برای "کَلای آقا" طبق رسم قدیمی و جهت بیشتر شدن رزق و روزی  قربانی می کردیم و این سنت بسیار خوب و حسنه برای همه مالدارها بود .

از زندگی راضی هستی

زندگی خوبی دارم از اینکه سالها و از بچگی زحمت کشیدم و با زور بازوی خودم نان سر سفره زن و بچه ام گذاشتم و محتاج کسی نبودم ، خوشحال هستم .

الان چیکار می کنی

به ییلاقات می روم و به دعوت دوستانم در تلارها به آنها سر می زنم ، گاهی وقتها هم به من پیشنهاد می کنند که باز هم مختابادی کنم ولی به خاطر سن و سالم دیگر جواب شان می کنم .

آیا وسایل چوبی را هم از شما می خرند

بله از محله خودمان و روستاهای اطراف مثل هلومسر ، نوگردن ، بلده نور حتی شیراز و بند پی هم می آیند و استقبال خوبی هم می کنند و یک سرویس کامل را 50 هزار تومان می فر وشم ، حتی مسولین زیادی هم از من می خرند .

در حال حاضر چقدر طول می کشد تا یک وسیله چوبی را بسازی

جوانی هایم توی تاریکی جنگل و با روشنایی شعله آتش دو ساعته سر شب یک دست کامل کچه را درست می کردم ولی حالا شاید دو روزی طول می کشد .

چرا قاشق های چوبی ترک می گیرد

چون چوبش از نوع نارنج ، صنوبر و کهر است و یا هنگام استفاده در روغن داغ می گذارند .

معمولا تلارها کجا بر پا می شود

هر کجا که بیشتر به آب دسترسی داشتیم ، همانجا تلار برپا می کردیم و چند ماهی می ماندیم . چون حیوانات باید آب می خوردند ، خصوصا برای شست و شو در یک قسمتی از تلار که وسطش را با "پرچین" معلوم می کردیم و مکانی نزدیک آن خودمان هم برای در امان ماندن از شر حیوانات وحشی و درست کردن غذا و گرم کردن داخل تلار ، آتش درست می کردیم و از "لَمِسو" ، "لَمِه" را به قیمت 60 تا 100 تومان که بستگی به جنسشش داشت می خریدیم و فرش زیر پای مان می کردیم .

خوراک در منزل

غذای اصلی و مورد استفاده منزل نشینان شیر بود که بعضی وقتها هم برنج را به همراه ماست داخل لاک"بشقاب چوبی" می ریختند . گره ماست غذای محلی که مخلوطی است از برنج پخته شده "کته" و شیر و ماست به این صورت که ابتدا برنج را داخل تشت چوبی می ریختند و بعد به آن شیر گرم اضافه می کردند و به هم می زدند و وقتی که خوب قاطی شد به آن ماست اضافه کرده و دوباره هم می زدند و می خوردند . شکار حیوانات جنگل و مرغ و خروس هایی که به همراهشان می آوردند هم جزو غذای گالش ها بود .

 

آیا حیوانات وحشی هم در منطقه شما بودند

زیاد نه ولی خرس "اَش " ، پلنگ و گرگ "وِرگ" در داخل جنگل بودند .

پلنگِ کِلی چه جور جایی بود

مکانی ، داخل کوهپایه ها و قلل مرتفع کوه که پر از سنگ و به صورت خرابه است و وارد شدن به آن دل شیر می خواهد و کمتر کسی به آن نزدیک می شود . داخل جنگل و میان درختان انبوه و سرپوشیده پر از خار و تیغ نیز پلنگ کلی وجود دارد .

الان هم برای تهیه چوب به جنگل می روی

نه ، خیلی کم شاید دو هفته در میان چون دیگر توان رفتن را ندارم و برایم سخت است که چوب را از جنگل تا محمد آباد بیاورم .

از چشمه های خشواش بگویید

انگِلِج ، هفت چشمه ، بتر آقا ، پنج انگیس و قلقلک چشمه . در امتداد خانه من چشمه ای وجود دارد که روایت است امیر پازواری که از اینجا عبور می کرد شعری سرود و به این مضمون خواند

آب انگِلِج شیرین تر از زبونه

خشواش کوه سامون لاریجونه

کَنگِ چال کوه منزل عاشقونه

گَزنا سِره کوه دِ دَرِه میونه

شب نشینی

با لمپاسو و چراغ موشی که بِرِنجی بود و داخلش "جِل " فتیله کشیده می شد ، نفت می ریختند و به خانه محلی ها می رفتند و تا پاسی از شب می نشستند . مثل الان تجملات نبود که چند نوع میوه و آجیل بیاورند بلکه با دِشوی "فِرمونی" و عسل "بشتزیک" درست می کردند و به همراه "کِنِس ، وَلیک و گردوی جنگلی" برای میهمان می آوردند .

از عید بگو

آن وقت ها رسومات خوبی بود از جمله "مِرغِنه جَنگی " که زن خانه یک شب مانده به عید تعداد زیادی تخم مرغ را آب پز و با جوهر سبز و آبی رنگ می کرد و روز عید به هرکسی که برای عید دیدنی می آمد به عنوان عیدی می داد و بیشتر رسم بر این بود که حدود بیست نفر از جوانان دسته جمعی به خانه اقوام و آشنایان می رفتند و "مِرغِنه جنگی " می کردند و هر کسی که تخم مرغش می شکست یا ترک بر می داشت به شخص برنده می داد و 10" شایی" هم به ما عیدی می دادند .

رسومات عروسی

چند روز مانده به عروسی ، طرف داماد دو تا بار هیمه جنگلی ، دو تا گوشتی "گاو یا گوسفند" اتا بار "دونه" برنج ، روغن ، زردچوبه و فلفل به عنوان خرجِ بار ، راهی خانه عروس و همه اینها را بار دو اسب می کردند ، زنگوله به آنها می بستند و به خانه عروس می فرستادند . 

سخنی با جوانان

اگر می خواهند نان حلال بخورند و عاقبت بخیر شوند باید دعای پدر و مادرشان پشت سر شان باشد که اگر این دعای خیر باشد خداوند نیز معطل نمی کند . من پدرم را اصلا ندیدم ولی همیشه برایش نماز می خوانم .

زمزمه ای که در صحرا با خودتان می کردید

صدای زنگِ تال دَرِنِه

صدای های هایِ گالش دَرِنه

صدای مختاباد با مال دَرِنه

صدای ونگ وا وِ که دَرِنه

صحرایی مردی رِ مِن بَدیمه

سر کوی بالا وِرِ بَدیمه

سر کوی بالا صدای زنگِ

صدای ونگ هی صدای سنگِ

نماشومه صحرا من مِنزلِ سَر

مِرسِ جوله رِ گیرمه شه سَر

های بِرو های نَشو وقت بهار

صحرا بَوین که چَندِ خار