گفتگوی ویژه به مناسبت گرامیداشت روز مادر با مادر سه شهید گرانقدر"ابوالحسن ، ابوالقاسم ، هادی " و جانباز علی اکبر محمدزاده از شهرستان محمودآباد

 جامعه را آنگونه که باید در شان نام و ایثار شهدا باشد ، نمی بینم

اگر مسئولین امروز این میز و حکومت را دارند به پشتیبانی شهداست که از همه چیزشان گذشتند و رفتند تا ما بمانیم 

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ، آنقدر بیقراره که نگو ، یک جای خالی دارد که با هیچ چی پر نمی شود حتی نمی توانم بنویسم . هنوز قطره هایی از اشک های آن روزها بر چشمانم نقش بسته ولی قدرت سرازیر شدن ندارند انگار فهمیدند برای ورود به این حریم باید بارانی باشند .

بعضی دردها را نباید گفت ، نباید با کسی تقسیم کرد نباید بگذاری زخمش سر باز کند باید بماند بین خودت و دلت . نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و حرف هایی که معنی شان را خیلی دیر می فهمیم .

نفسش بالا نمی آمد ولی دلش شور همه را می زد ، چشمانش انگار زیر نویس فارسی همه حکایت های 75 سالش است . دستانش داستانی دارد برای خودش . وقتی پشت سرش از پله ها بالا می روی تازه می بینی چقدر آهسته می رود و می فهمی که از فراق بچه ها پیر شده . آری مادر یعنی همه روزهای صبوری ، آینده پر از دلواپسی ، تعداد همه آرامش خواب های کودکانه ، بیداری شب های بلند زمستانی ، مادر بودن سخت ترین و پر مشقت ترین کار دنیاست که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب می شود اندکی عشق است . فرزندانش رفتند اما باز هم خورشید طلوع کرد و ماه درخشید ، کودک همسایه متولد شد و آسمان هم بارید . نوشتن برای تو سخت است خدا می داند برای هر جمله ای که می نویسم چقدر گریه کردم . ولی پنجره ای که امروز برایتان گشودم عطوفه پر مهر مادری است که به صبر زینب و عشق حسین و قربانی ابراهیم و جانبازی ابوالفضل و نمونه کامل عشق مادری معنی دیگری بخشیده و محبت و گذشت را برای همیشه شرمنده خویش ساخت . سلطنت السادات حمید تبار "موسوی" ام الشهیدین ابوالقاسم ، ابوالحسن ، هادی و جانباز علی اکبر محمدزاده و همچنین همسری رزمنده که دوشادوش فرزندان شهیدش مردانه در خطوط مقدم جبهه ها جنگید و نگذاشت اسلحه شان بر زمین بیافتد .

75سال پیش اتفاق جالب و غیر منتظره ای که بیشتر شبیه یک خواب بود مردم امیر کلای بابل را شگفت زده کرد . حکایتی از دختری که نظر کرده خدا بود و از دامنش فرشتگان بی بال و پری راهی بهشت اعلی و سرزمین الهی شدند . در یکی از روزهای خوب خدا ملا خدیجه ذوالفقار که شش ماه باردار بود به حمام عمومی محله می رود داخل حمام که شلوغ بود ناگهان صدای تلاوت قرآن توجه همه را به خودش جلب کرد و با تعجب به اطراف نگاه کردند که چه کسی دارد قرآن می خواند . خانم دلاک متوجه شد که جنین داخل شکم مادر مشغول زمزمه

کتاب خداست . بعد از این اتفاق خبر در همه جا پیچید و به گوش رضا  شاه رسید و او هم چند تا ماشین مامور به خانه پدرم فرستاد  . مادرم زیر کرسی خوابیده بود که مامورین بیدارش کردند و با خودشان به بیمارستانی در بابل بردند و از پزشک خواستند تا شکم مادرم را پاره کنند و اگر بچه پسر بود نابودش کنند . دکتر بابیوف روسی که مسلمان هم بود گفت این کار مثل قتل است و گناه دارد بگذارید پس از تولد همه  چیز معلوم می شود . چون شاه می ترسید این بچه پسر باشد بزرگتر که شد تاج و تختش را به خطر بیندازد . با کلی صحبت کردن و دلیل و برهان آوردن شاه قبول کرد و مامور را در ورودی اتاق مادرم گذاشتند تا رفت و آمدها کنترل شود که مبادا نوزاد به دنیا آمده عوض گردد . شب تولد وقت غروب دید نوری تمام حیاط بیمارستان را روشن کرد ترسید که اتفاق بدی بیافتد با اینکه می دانست نزدیک به دنیا آمدن بچه هست ولی دردی را حس نمی کرد . نگهبانان خوابشان برد ناگهان دید در اتاق باز شد و دو خانم وارد شدند و مرا به دنیا آوردند ، یکی از خانم ها به آن یکی گفت برو بیرون و یک دست لباس سبز بخر و بیاور . پس از چند لحظه لباس به تنم پوشاندند و رفتند . با گریه من نگهبانان از خواب پریدند که چه کسی طفل را به دنیا آورده که مادرم برایشان توضیح داد . بلافاصله به رضا شاه خبر دادند که بچه دختر است و او با زنش به بابل آمد و پس از اینکه مطمئن شد که نوزاد پسر نیست ، سفارش کرد تا 10 روز در بیمارستان بماند و استراحت کند بعد از آن مادرم را مرخص کردند و در میان جمعیت زیادی که برای استقبال آمدند به خانه آوردند .

گفتگوی ویژه به مناسبت گرامیداشت روز مادر با مادر سه شهید گرانقدر"ابوالحسن ، ابوالقاسم ، هادی " و جانباز علی اکبر محمدزاده از شهرستان محمودآباد

 جامعه را آنگونه که باید در شان نام و ایثار شهدا باشد ، نمی بینم

اگر مسئولین امروز این میز و حکومت را دارند به پشتیبانی شهداست که از همه چیزشان گذشتند و رفتند تا ما بمانیم 

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ، آنقدر بیقراره که نگو ، یک جای خالی دارد که با هیچ چی پر نمی شود حتی نمی توانم بنویسم . هنوز قطره هایی از اشک های آن روزها بر چشمانم نقش بسته ولی قدرت سرازیر شدن ندارند انگار فهمیدند برای ورود به این حریم باید بارانی باشند .

بعضی دردها را نباید گفت ، نباید با کسی تقسیم کرد نباید بگذاری زخمش سر باز کند باید بماند بین خودت و دلت . نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و حرف هایی که معنی شان را خیلی دیر می فهمیم .

نفسش بالا نمی آمد ولی دلش شور همه را می زد ، چشمانش انگار زیر نویس فارسی همه حکایت های 75 سالش است . دستانش داستانی دارد برای خودش . وقتی پشت سرش از پله ها بالا می روی تازه می بینی چقدر آهسته می رود و می فهمی که از فراق بچه ها پیر شده . آری مادر یعنی همه روزهای صبوری ، آینده پر از دلواپسی ، تعداد همه آرامش خواب های کودکانه ، بیداری شب های بلند زمستانی ، مادر بودن سخت ترین و پر مشقت ترین کار دنیاست که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب می شود اندکی عشق است . فرزندانش رفتند اما باز هم خورشید طلوع کرد و ماه درخشید ، کودک همسایه متولد شد و آسمان هم بارید . نوشتن برای تو سخت است خدا می داند برای هر جمله ای که می نویسم چقدر گریه کردم . ولی پنجره ای که امروز برایتان گشودم عطوفه پر مهر مادری است که به صبر زینب و عشق حسین و قربانی ابراهیم و جانبازی ابوالفضل و نمونه کامل عشق مادری معنی دیگری بخشیده و محبت و گذشت را برای همیشه شرمنده خویش ساخت . سلطنت السادات حمید تبار "موسوی" ام الشهیدین ابوالقاسم ، ابوالحسن ، هادی و جانباز علی اکبر محمدزاده و همچنین همسری رزمنده که دوشادوش فرزندان شهیدش مردانه در خطوط مقدم جبهه ها جنگید و نگذاشت اسلحه شان بر زمین بیافتد .

75 سال پیش اتفاق جالب و غیر منتظره ای که بیشتر شبیه یک خواب بود مردم امیر کلای بابل را شگفت زده کرد . حکایتی از دختری که نظر کرده خدا بود و از دامنش فرشتگان بی بال و پری راهی بهشت اعلی و سرزمین الهی شدند . در یکی از روزهای خوب خدا ملا خدیجه ذوالفقار که شش ماه باردار بود به حمام عمومی محله می رود داخل حمام که شلوغ بود ناگهان صدای تلاوت قرآن توجه همه را به خودش جلب کرد و با تعجب به اطراف نگاه کردند که چه کسی دارد قرآن می خواند . خانم دلاک متوجه شد که جنین داخل شکم مادر مشغول زمزمه کتاب خداست . بعد از این اتفاق خبر در همه جا پیچید و به گوش رضا  شاه رسید و او هم چند تا ماشین مامور به خانه پدرم فرستاد  . مادرم زیر کرسی خوابیده بود که مامورین بیدارش کردند و با خودشان به بیمارستانی در بابل بردند و از پزشک خواستند تا شکم مادرم را پاره کنند و اگر بچه پسر بود نابودش کنند . دکتر بابیوف روسی که مسلمان هم بود گفت این کار مثل قتل است و گناه دارد بگذارید پس از تولد همه  چیز معلوم می شود . چون شاه می ترسید این بچه پسر باشد بزرگتر که شد تاج و تختش را به خطر بیندازد . با کلی صحبت کردن و دلیل و برهان آوردن شاه قبول کرد و مامور را در ورودی اتاق مادرم گذاشتند تا رفت و آمدها کنترل شود که مبادا نوزاد به دنیا آمده عوض گردد . شب تولد وقت غروب دید نوری تمام حیاط بیمارستان را روشن کرد ترسید که اتفاق بدی بیافتد با اینکه می دانست نزدیک به دنیا آمدن بچه هست ولی دردی را حس نمی کرد . نگهبانان خوابشان برد ناگهان دید در اتاق باز شد و دو خانم وارد شدند و مرا به دنیا آوردند ، یکی از خانم ها به آن یکی گفت برو بیرون و یک دست لباس سبز بخر و بیاور . پس از چند لحظه لباس به تنم پوشاندند و رفتند . با گریه من نگهبانان از خواب پریدند که چه کسی طفل را به دنیا آورده که مادرم برایشان توضیح داد . بلافاصله به رضا شاه خبر دادند که بچه دختر است و او با زنش به بابل آمد و پس از اینکه مطمئن شد که نوزاد پسر نیست ، سفارش کرد تا 10 روز در بیمارستان بماند و استراحت کند بعد از آن مادرم را مرخص کردند و در میان جمعیت زیادی که برای استقبال آمدند به خانه آوردند .

پدرم سید یوسف سر کتاب باز می کرد

سال 1318 در شهرستان بابل به دنیا آمدم . پدرم سید یوسف موسوی قرآن سواد داشت و برای مردم سر کتاب باز می کرد که چه کسی بچه دار نمی شود و برای آنهایی هم که مشکل داشتند و نازا بودند دعا می نوشت حتی کسانی که بیمار بودند می آمدند تا سید یوسف برایشان اسم داروهایی که درمان شان می کرد را نسخه بپیچد . مادرم ملا خدیجه ذوالفقار مکتب خانه داشت و قرآن درس می داد و روضه خوانی هم برای ذکر مصائب اهل بیت (ع) می کرد .

علت انتخاب نام سلطنت السادات برای من ...

وقتی که در بیمارستان به دنیا آمدم دکتر بابیوف بخاطر اینکه شاه برای از دست دادن تاج و تختش از دنیا آمدنم می ترسید اسمم را سلطنت السادات گرفت  و از آنجاییکه پس از تولم رفت و آمدها به خانه پدرم زیاد بود و مردم از همه جا  برای دیدنم می آمدند مجبور شدند فامیلی مان را از موسوی به حمید تبار تغییر دهند و به همین منظور هم در شش ماهگی از بابل به محمودآباد مهاجرت کردیم تا کسی ما را نشاسند .

کودکی هایم

مثل همه بچه ها تو کوچه های خاکی با همسن و سالهایم بازی می کردم . مادر خدا بیامرزم موهایم را شانه می کرد و عزیز همه بودم  . وقتیکه بزرگتر شدم از بس که زیبا بودم نمی توانستم بیرون بروم .

15 سالگی ازدواج کردم

می خندد و می گوید ای دختر جان 15 سال بیشتر نداشتم . خاله حاج آقا همسایه ما بود . آن وقت ها هم که خانه ها دروازه نداشت و پنجره هایش هم چوبی بود ، همانجا مرا می بیند و به خاله اش می گوید که سلطنت خانم را برایم بگیرید ایشان هم پدرش را در جریان می گذارد و بعد به خواستگاریم می آیند ولی یک مشکل بود و آن هم اینکه باید به سربازی می رفت . خلاصه دو تا خانواده با هم صحبت های شان را کردند و قرار مدارهای شان را گذاشتند .

قبل از ازدواج همدیگر را ندیدیم

ما بدون اینکه همدیگر را ببینیم سر سفره عقد نشستیم . حاج آقا در یک اتاق بین میهمانان و من هم در اتاقی که آخوند نشسته بود پس از جاری شدن خطبه عقد بله را گفتم و با مهریه 2500 تومان زنش شدم . به خاطر سربازی داماد سه سال نامزد بودیم و بعد از آن ازدواج کردیم و دو بار  مراسم عروسی را برگزار کردیم یکبار در محمودآباد و بعد با اتوبوس به همراه فامیل ها از جاده های خاکی به خانه عمویم در روستای ترک محله قائم شهر رفتیم و آنجا هم یک مراسم برای من گرفتند .

تولد اولین شهید

درست در 19 سالگی و پس از یکسال و نیم تحمل یک هفته درد زایمان و با چه گرفتاری ابوالحسن به دنیا آمد . آن وقت ها دکتر و دوا و درمان نبود . شب زایمان تا صبح ناله زدم همسایه ها دورم جمع شدند و قرآن خواندند و با فوت قرآن موقع اذان صبح بچه به دنیا آمد . تولدش بیشتر یک معجزه بود . پس از 10 روز نوزاد را با قنداقش به پنبه جار "زمین پنبه" بردم و یک گوشه ای گذاشتم و مشغول وجین شدم ، وقت بغل کردنش را نداشتم سرش را روی زانویم گذاشتم و دستم هم کار می کرد و همزمان به بچه شیر می دادم و این طوری و با سختی و مشقت فراوان و با چنگ و دندان بچه هایم را بزرگ کردم .

و تولد ابوالقاسم ...

ابوالحسن که دو سالش تمام شد ابوالقاسم را باردار شدم . شب تولدش با حاج آقا از محمودآباد تا تلیکسر پیاده رفتم که باغ را وجین کنم دیدم کلاغها دور باغ دارند پرواز می کنند و می خوانند و سر و صدا می کنند به شوهرم گفتم همه اینها نشانه آمدن میهمان است برویم خانه شاید کسی آمده باشد دوباره پیاده به طرف خانه راه افتادیم حدس مان درست بود از یک طرف خوشحال بودم ولی ناراحت از اینکه هیچ چی توی خانه برای پذیرایی نداشتیم مثل الان مغازه و یخچال که نبود با همان درد زایمان یواش یواش در خانه همسایه ها را زدم و مقداری برنج ، ماست و روغن گرفتم و در مطبخ شروع کردم به پختن غذا وقتی خواستم قیمه درست کنم دیگر نتوانستم و حاج آقا خواهرش را صدا زد و میهمانها را به خانه پدرش برد و شام را آنجا خوردیم .

معجزه شب تولد ابوالقاسم

پیرزنی قد خمیده در همسایگی ما زندگی می کرد که هیچ وقت اجازه نمی داد به او سلام کنم از فاصله چند متری که منو می دید می گفت تو سیدی و احترامت بر من واجب است او خواب می بیند که مرد سبز پوش به او می گوید یک زنبیل برنج ، کله قند ، یک بسته چای و یک شیشه عسل و یک ظرف کره محلی به خانه سیده سلطنت السادات بده ابوالقاسم موقع اذان صبح به دنیا آمده بود پیر زن 8 صبح در خانه را زد و از خواهر شوهرم سراغ مرا گرفت بعد که متوجه شد گفت به قربان جدش شوم که دیشب به خوابم آمد و به من امر کرد صبح این مواد خوراکی را برایش بیاورم .

چگونگی شهادت سردار ابوالحسن

در عملیات کربلای 4 ابوالحسن با آرپیچی سنگر عراقیها را مورد هدف قرار داد و صدای ا... اکبرش را بلند سر داد . داماد جانبازم که همراه او در منطقه عملیاتی بود تعریف می کرد فقط یک لحظه صدای ابوالحسن چنان تمام منطقه را پر کرد که عراقی ها ترسیدند و او را با گلوله زدند که یک طرف پیکر پاک شهید و طرف دیگر تن زخمی من بر زمین افتاد . زمان شهادت ابوالحسن دو پسر و یک دختر داشت .

صحبت های سردار ابوالقاسم قبل از شهادت

ابوالقاسم هم کشتی گیر بود و هم کاراته کار . دفعه آخری که می خواست به جبهه برود دیدم موقع صبحانه لباسش را از تن در آورد وقتی علت را پرسیدم ، گفت مامان همه بدنم در راه خدا می سوزد مبادا پس از شهادتم گریه و زاری کنی که دشمن شاد شود . لباس سپاهی ام را بپوش و اسلحه ام را روی دوش خود بگذار و جلوی جنازه حرکت کن . بعد از آن به جبهه رفت و پس از 25 روز حضور ،  شب عملیات که همه جا را پاکسازی کردند فردا صبح با چند قایق برای شناسایی منطقه رفتند ،  وسط نیزار صدایی شنید به قایقران گفت که بر گردیم و موقعیت منطقه را به بچه ها اطلاع دهیم که دشمن در کمین نشسته ولی متاسفانه قایقران در اولین فرصت خودش را به آب انداخت و فرار کرد و عراقیهای از خدا بی خبر هم با آرپیچی ابوالقاسم را هدف قرار دادند و دل و روده اش را بیرون ریختند با دستان مبارکش جلوی شکمش را گرفت و با دست دیگرش با بی سیم رزمندگان را از کمین دشمنان با خبر کرد . نیروهای بعثی دوباره با آرپیچی باک قایق را هدف قرار دادند که آتش گرفت ولی از قدرت و معجزه الهی که می خواست جنازه اش شناسایی شود ، کیف کوچکی که کارت شناسایی و گواهینامه اش در آن بود سالم ماند و به گوشت بدنش چسبید . سه روز در نیزارها دنبال جنازه بودند تا اینکه دیدند داخل آب پیکر شهید به قایق چسبیده .

خبر شهادت ابوالقاسم ...

غروب روزی که ابوالقاسم شهید شد من تو حمام بودم . هادی تازه از جبهه به مرخصی آمده بود . خواهرش به من خبر داد که هادی ، ابوالحسن و زن ابوالقاسم آمدند گفتم ابوالحسن که نمی خواست بیاید حتما آمده خبر شهادت ابوالقاسم را بدهد . وقتی از حمام بیرون آمدم دیدم خواربار فروش همسایه آهن و سیمان و وسایل را آورده تو حیاط خانه مان ریخت . من اعتراض کردم که وسایلت را جمع کن ببر فردا تشیع جنازه هست و خیلی میهمان داریم .

 

به من اجازه نمی دادند پیکر ابوالقاسم را ببینم

بعد از اینکه پیکرشهید والامقام را آوردند چون به جز سر عزیزش ، تمام بدنش سوخته  بود نگذاشتند که ببینم می گفتند دلش را نداری که در جواب شان گفتم دلش را داشتم که فرستادم .

شهادت شان از قبل به من الهام می شد

15 روز مانده به شهادت هر سه فرزندم به من الهام می شد و تمام  اتاقها را رنگ می کردم و تهیه غذا می دیدم . بعد به خانه آمدم و چایی درست کردم و به هادی که بعد از 6 ماه به مرخصی آمده بود دادم . دیدم  دستش چند تا شکلات از همان هایی که برایش فرستاده بودم هست . گفتم پسر جان هنوز اینها را نخوردی ، گفت نه مامان جان روزی سه چهار مرتبه شکلات ها را به عشق تو بو می کشیدم و نمی خوردم در همین حین خواهرزاده ام آمد و گفت فردا محمودآباد شهید دارد و اسمش هم ابوالقاسم هست بعد خودش فرار کرد و رفت . همان لحظه دستم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم خدایا این قربانی را از من قبول کن و بعد وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم .

وجود شهدا را در خانه حس می کنم

همه جا با من هستند نه تنها یادشان بلکه وجودشان را حس می کنم یک بار که مریض شدم دیدم ابوالقاسم با یک اتوبوس که دور تا دورش گلکاری بود سوارم کرد . پرسیدم پسر جان اگر این مال سپاه باشد پس بیت المال است نباید با این مرا ببری دکتر که شهید ابوالقاسم گفت مال خودم است .

اینکه ام الشهیدین هستم رو سفیدم

افتخار می کنم مادر شهدا هستم و فردا پیش خانم فاطمه زهرا (س) رو سفیدم و خجالت نمی کشم . زحمتی که برای بچه هایم به عنوان یک مادر کشیدم هدر نرفت و همه در راه خدا و خشنودی دل آقا امام زمان (عج) شهید شدند .

وقتی دلتنگ می شوم

هیچوقت ناراحت نیستم و هر وقت که دلم تنگ می شود فقط خدا را شکر می کنم و دو رکعت نماز می خوانم و دلم را می برم پیش خانم زینب کبری (س) ، ام البنین و دیگر مادر شهدا . شکر که بچه هایم راه خلاف نرفتند راه شهادت را انتخاب کردند و مردانه جنگیدند و نگذاشتند یک وجب از خاک پاک میهن به دست دشمن تا دندان مسلح بیافتد .

از کودکی های هادی

قرآن و دعا خواندنش تو محمودآباد زبانزد همه بود . صدای خوبی داشت و همه فکر می کردند آهنگران دارد می خواند ، با تمام بچگیش او را به روستاهای اطراف می بردند تا در مراسم های مختلف خصوصا ماه رمضان و محرم مداحی کند . نه تنها هادی بلکه هیچکدام از بچه هایم با صدای بلند با من حرف نمی زدند .

وقتی بچه ها عازم جبهه بودند

ابتدا لباس و وسایل بچه ها را توی ساک می گذاشتم حتی دارو و پماد و قرص های مسکن را که ابوالحسن می خندید و می گفت مامان جان ما خودمان توی جبهه دکتر داریم . می گفتم پسرم موقع عملیات که دارید پیشروی می کنید نمی توانید وقت تان را بگیرید و پیش دکتر بروید اگر سرتان درد گرفت قرص بخورید و یا به پای خسته خود پماد بزنید بعد آنها را از زیر قرآن رد می کردم و به خدا می سپردم .

کاش فرزندان بیشتری داشتم

خیلی بی تاب بودم دوست داشتم فرزندان بیشتری داشتم تا به جبهه می رفتند و نمی گذاشتند اسلحه برادرانشان به زمین بیافتد .

 

جامعه را آنگونه که باید در شان نام و ایثار شهدا باشد ، نمی بینم

اینهمه بی حجابی که الان تمام جامعه را فرا گرفته واقعا دردناک است و با دیدنش شدیدا متاثر می شوم  . از خودم می پرسم که شهدا برای چی و کی رفتند مگر نه برای حفظ دین و اسلام و قرآن بود . وجود اینگونه مسائل باعث می شود که اصلا از خانه بیرون نروم .

بچه هایم امانتی بودند که خدا به من داد و خودش هم پس گرفت

هدیه ای که در راه خدا دادم پس نمی گیرم آنها به دنبال هدف بزرگ خودشان رفتند . مثل این است که مثلا یک وسیله ای را به نیازمندی بدهی و بخواهی پس بگیری .. درست است آنها را با فقر و نداری و سختی بزرگ کردم و موقع کار روی دوش خودم می گذاشتم تا زمین نخورند ، پایشان نشکند که پیش خدا بازخواست نشوم اما بچه هایم توی جبهه و در راه آرمان و هدف بزرگ خودشان شهید شدند .

از یک بچه معلول هم نگهداری می کردم

پسرم یاسر وقتی به دنیا آمد معلول بود . اطرافیان گفتند شما دیگر با شهادت بچه ها و اینهمه ناراحتی و خستگی توان نگهداری از معلول را ندارید ، ببرید به بهزیستی تحویل دهید اما من قبول نکردم چون بزرگ کردن و مراقبت از فرشته ای که خدا به من داده بود ، کمتر از کار جبهه رفتن بچه های شهیدم نبود و 33 سال به صورت شبانه روزی از او مراقبت کردم تا اینکه امسال ما را تنها گذاشت و به دیار باقی شتافت .

سفرم به کربلا سراسر سوز و عشق بود

دو بار به مکه ، یک بار کربلا ، 8 بار مشهد مقدس و دو بار به سوریه رفتم اما کربلا سفری بود که بوی بچه های شهیدم را می داد ، سراسر سوز و عشق ، سفری که باید دعوت می شدی و توفیق نصیبت می شد . شهدای ما رفتند که راه کربلا باز شود وقتی داشتم می رفتم عکس فرزندان شهیدم را با خودم داشتم و همینکه وارد بارگاه ملکوتی ابی عبدا... و قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس شدم روی زمین نشستم و سجده شکر به جای آوردم و داخل حرم کنار ضریح مقدس به یاد امام و شهدا زیارت نامه خواندم .

صبر زینبی

یعنی که از همه چیزت بگذری و در بر ابر مشکلات و سختی ها صبر داشته باشی چرا که خانم زینب کبری (س) با برادرانش وارد سرزمین کربلا شد و در یک نصف روز داغ شش برادر و برادرزاده ها و دو پسرش را دید و صبوری کرد و نگذاشت دشمن گریه اش را ببیند و با خطبه قرائش ستون حکومت یزیدیان را به لرزه در آورد .

شعری که شهید هادی آخرین بار برای تان زمزمه کرد

مادر فدای تو این جسم و جان من                       

احوال من بشنو خود از زبان من

گر کشته گردیدم در جبهه ای مادر                    

 بر گو فدای یک موی علی اکبر

یک خواهشی دیگر دارم زتو مادر                  

سر مزن سینه مزن شیون مکن مو مکن

مثل ام لیلا باش

یک پرچم سبزی در خانه زن مادر                 

حیاط چراغان کن شوق خدا داشتم

 

انتظارم از مسئولین

ببینند شهدا برای چه رفتند هدف شان چه بوده آیا جز این بود که حکومت عدل علی و اسلام ناب محمدی را برقرار کنند . ما چیزی از آنها نمی خواهیم اما اگر آنها امروز این میز و حکومت را دارند به پشتیبانی شهداست که از همه چیزشان گذشتند و رفتند تا ما بمانیم  . حداقل فکری به حال جوانان بیکار تحصیلکرده بکنند ، مردم مستضعف و بیچاره را دریابند . این میز و صندلی و درجه و اعتبار تا به امروز به هیچکس وفا نکرده که به آنها بکند پس کارتان را درست انجام بدهید .

هیچکس جرات دادن خبر شهادت هادی را به من نداشت

تمام مسئولین ادارات و بانک ها از شهرستان محمودآباد و سراسر استان و جمع زیادی از مردم خانه ما جمع شدند و به من اطلاع دادند که بچه های سپاه می خواهند تو را ببینند . وقتی وارد اتاق شدم دیدم گوش تا گوش آن از جمعیت نگران پر است و جایی نیست که بنشینم . دم در ایستادم و با همه احوالپرسی کردم دیدم همه دارند به هم نگاه می کنند ولی جرات حرف زدن ندارند . به یکی از فرماندهان سپاه به نام آقای غلامی که آملی هم بود با خنده گفتم چرا ناراحتی می دانم هادی شهید شده من پسر بزرگ کردم برای قربانی . خدا شاهده همه زدند زیر گریه و سرشان را به دیوار می کوبیدند . گفتم ای کاش چند پسر دیگر داشتم و در راه خدا می دادم .

سخنی باجوانان

این جوانان هم پسرهای من هستند از آنها به عنوان یک مادر عاجزانه می خواهم طرف دود و مواد مخدر نروند و پدر و مادرشان را خون جگر نکنند حد خودشان را بشناسند و قدرخودشان را بدانند انقلابی باشند ، حجاب شان را حفظ کنند ، با بی حجابی شان دل پدر و مادر شهدا را به درد نیاورند ، مادرانی که هنوز هم استخوان و پلاک سوخته پسر شهیدشان را برای شان می آورند .

دعایم این است

موقع نماز و در خلوت و تنهایی هایم زمانیکه سر سجاده عبادت نشستم رو به عکس شهدا و سمت خدا از درگاه ربانیش می خواهم شهادت را قسمت من هم بکند .

با شهیدانم حرف می زنم

سر گهواره تان شبها نخوابیدم                         

همین تا صبح من لای لای بگفتم

بزرگتان کردم و خیری ندیدم

مگر من مادر پیرتان نبودم                            

 مگر من دایه شیرتان نبودم

مگر من بد مادری با شما کردم                        

پس چرا مهر و محبت را بریدید

چرا به این زودی از من جدایید                                 

                                   بعد از شما                                               

عصای پیری مادر کجایید                              

عصا دست گیرم و شب در گدایی

اگر پرسند که سائل از کجایی                           

دو دست بر سر زنم داد از جدایی