سیف ا... شیعه زاده تنها شهید بهزیستی شهرستان آمل و استان مازندران از  شبه خانواده خانه نگهداری کودکان و نوجوانان امام سجاد (ع)

رزمنده ای که هم قد اسلحه اش بود


دهمین شب از شب های شهریور سال 48 بود که در تاریکی شب صدای گریه طفلی ، سکوت شبانه را شکست و سرباز خمینی (ره) از پس ابرهای دلتنگی پای به عالم هستی گذاشت تا روزی دنیا تسلیم تماشای نگاهش شود و سیف ا... همصدا با نسیم صبحگاهی به زیبایی ها خندید و خاطر مادر را برای همیشه آسوده از همه نگرانی ها نمود . او از راه طولانی جاده انتظار آمد تا کنار خستگی ها ، تکیه گاهی بیابد و پا به پایش جان بگیرد و قد علم کند و شود تمام امید و آرزوی ثانیه به ثانیه لحظات زندگی مادر .

وی از جنس درد بود و رنج اجتماعی را خوب می شناخت و خوب درک می کرد . کودکی که خیلی زود بزرگ شد ، کودک نسل انقلاب که جلوتر از زمان خود حرکت می کرد چون رهبری و شخصیت امام زمینه را برای پرورش افکار انقلابی کوچک و بزرگ آماده کرده بود .

سیف ا... نام داشت ، فرزند بهزیستی که همراه و همپای کودکان خانه سجاد آمل ، کودکی اش را دور از کانون گرم خانواده ، کنار دیگر فرزندان شبه خانواده تجربه کرد . بچه بود چشمهای خیسش آغوش مادر را تمنا می کرد تا به تمام روزهای سخت تنهایی بخندد و هیچکس گریه اش را نبیند . آرزویش این بود که کاش قدش می رسید و اشک های آسمان را پاک می کرد ولی وقتی بزرگ شد ، قدش کوتاه شد و آسمان بالا رفت و دیگر دستش به ابرها نرسید ولی شد همبازی ستاره های کوچه پس کوچه های شهر عشق .

شبهای سخت و باور نکردنی که عشق به خواهر و برادر امانش را برید و بی طاقتش کرد ولی چاره ای نداشت ، شرایط طوری نبود که بتواند در محضر مادر شاگردی کند .

 شبها دور از چشم همه آرام می گریست تا کسی اشک هایش را نبیند ، همدمش بچه هایی بودند که همدردش بودند . باورش بر این بود که باید تحمل کند و نا امیدی را به زانو در آورد و چنین هم کرد . اما به راستی چه نیکو و با چه اقتداری در کانون امام سجاد (ع) پرورش یافت و وارد نوجوانی شد .

دیگر همه چیز را می فهمید و می دانست حق دیگران را خوردن و زیر پا گذاشتن چه سخت و غیر قابل باور است . نوجوان بود اما چشمانش تاب دیدن حضور نامحرمان به خاک پاک کشورش را نداشت و نمی خواست حتی یک وجب از ملک مادریش به دست دشمن بیافتد و مورد تجاوز قرار بگیرد ، آخر او هم بچه همین مرز و بوم بود و می دانست سرگردانی و حیرانی چقدر سخت است .

با تمام توانش تا سوم راهنمایی درس خواند ، حال او خود را مدیون همه کسانی می داند که به نوعی او را تا اینجا رساندند و به او بال و پر دادند .


بزرگ شده بود ، دور قلبش را سیم خاردار کشید و تمام پروانه ها را میهمان حیاط خلوت چشمان بارونی اش کرد تا عمری در خاطر خیال همشهری های کوچه معرفت باشد .

در همین اندیشه بود که فهمید رژیم بعثی عراق خیال های شومی را در سر دارد و هر لحظه نقشه های شومی می کشد تا ته دل بچه مسلمان های ایرانی را خالی کند و بگوید شما کسی را ندارید که کمک تان کند و ما تا دندان مسلحیم ، پس بهتر است که تسلیم شوید و هر چه ما می گوییم گوش کنید ولی تحمل ظلم و زور برای بچه های جنگ سخت بود پس با خودش عهد بست برای دفاع از حیثیت انقلاب راهی سرزمین جبهه ها شود .

عزمش را جزم کرد و رفت اما این بار به مریوان جایی که فرشتگان عشق و شهادت سجاده نیایش شان را در جای جای خاکش پهن کرده بودند و میزبانی شهدا را می نمودند .

نه سن و سالی نه قد و قامتی و نه هیکلی ، انتظاری هم نمی شد داشت از یک نوجوان 17 ساله ولی ماندنش در جبهه با آن اوضاع خودش غنیمتی بود .

چند هفته ای که آنجا بود همه می دانستند وقتی اراده به کاری کند انجام می دهد و کسی هم نمی توانست جلودارش شود ، بچه شبه خانواده بود اما کسی نمی دانست .

 از بس ریزه میزه بود کسی دل نداشت از گل نازکتر به او بگوید و تاییدیه حضورش در جبهه را هم با همین حساب ، کتابها گرفته بود .

باید لباس رزم می پوشید اما چه لباسی ؟؟!

پیراهنش را که چند تا لا زده بود ، شلوارش را که با قیچی کوتاه کرده بود ، کلاه اندازه اش نبود و جایش کلاه بافتنی که از خانه آورده بود را بر سرش گذاشت ، پوتین که اصلا اندازه اش گیر نمی آمد و به زور کفی و روزنامه پایش کرد ، یک اسلحه ای هم که به او داده بودند هم قدش بود ولی عاشق بود و می خواست با همه بچگیش به همه ثابت کند که چقدر مرد هست که نخواهد دشمن حتی فکر بد درباره انقلابش بکند .

روزها و شب ها در هوای سرد مریوان مردانه جنگید و پای قسم نامه عشق خود ماند و به عهدش با خدا وفا نمود و سال 64 با شکنجه شکنجه گران حزب وابسته کومله ناجوانمردانه شربت شیرین شهادت را سرکشید و به خیل یاران شهیدش پیوست .

نشکفته گلی از خانه بهزیستی امام سجاد آمل که به آستان مقدس امام و انقلاب تقدیم گردید .

وصیت نامه شید سیف ا... شیعه زاده

ولا تقولو لمن یقتل فی سبیل ا... امواتا بل احیاء و لکن لا تشعرون

(کسی را که در راه خدا کشته شد مرده نپندارید بلکه او زنده و جاوید است و لیکن شما این حقیقت را در نخواهید یافت) آری به حق که کسانی در راه خدا کشته شده اند مرده ندانید .

به خدا من بعد از چندین سال تازه دارم معنی اسلام را می فهمم و با فهمیدن اسلام و معنی آن رهسپار جبهه ها می شوم ، آن وقتی که من به طرف جبهه ها می رفتم چنان شوقی در دلم بود ، آری به خاطر این شوق در دلم بود که می دانستم برای اسلام و خدا می روم .

من درس اسلام شناسی را وقتی که رهبرم امام خمینی (ره) آمد از او یاد گرفتم و این را هم بگویم که من برای اسلام و خدا به جبهه می روم نه برای شهید شدن و مقام ، نه تنها من بلکه تمام رزمندگان ما .

ای مردم هر کس که امام عزیزمان را در ایران تنها بگذارد یعنی امام حسین (ع) را در صحرای کربلا تنها گذاشت ، پس امام را تنها نگذارید و جبهه ها را خالی نکنید و شعار ما باید همیشه "جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم " باشد .

اگر خدا شهادت را نصیبم کرد بر سر قبرم زاری نکنید و به یاد تمامی شهدا باشید که اگر یک قطره اشک برای اسلام بریزید کلی آتش جهنم برای شما خاموش می شود و اگر شهید شدم کنار قبرمادرم بگذارید .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد