هیچکس نمی دانست صدای گریه بچه ها هنگام تولد ، از روی دلتنگی 365 روزهای سختی است که باید با صبوری تحمل کنند

تمام زندگی ما تلفیقی از نگاه های مادر و خواهر و برادرهاست

این بار و در گزارش تکان دهنده ، دلم می خواهد همه خوانندگان عزیز و فهیم و مهربان شهرم را لحظه ای هر چند کوتاه ، میهمان سفره دل مادری از جنس نه آدمیان بلکه فرشته ای در روی زمین کنم تا با شنیدن حکایت قصه پر غصه جگر گوشه هایش کمی به خود بیاییم که در نزدیکی محل زندگی ما کمی آن طرف تر و جایی که فرشتگان الهی هر روز سحرگاهان با شبنم اشک چشمان مادری خسته دل ، وضوی عشق می کنند و سر سجاده سبز دعای مجید محمدیان به احترام می ایستند و در قنوتش ، دستان کم توانش را می فشارند و همصدا با او می گویند "یا غیاث المستغثین"

خانه امیدی که چهار ماه آسمانی " مجید ، محمد ، رضا و سمیه" زیر پر و بال پر محبت و سراسر عشق مادری صبور و مهربان ، روز شان را به شب می رسانند و بدون شکوه ای از روزگار به شکر خالق بی همتا می پردازند .

مادری صبور که صبر در مقابلش به زانو در آمد و چه ساده به مشکلات می خندد و می گذارد که بر او بگذرند ، مادری که چه ساده تمرین بوسه کرد تا اشک ، مرهم دردهای بچه هایش نباشد ، چه ساده می بازد تا برنده غرور نباشد ، لحظاتی که سخت دلگیر می شود و درد سینه اش را فرو می خورد تا کسی دردش را حس نکند ، لحظاتی که سخت از دست کسانی که حرف هایش را نمی فهمند غمگین می شود ولی باز چیزی نمی گوید .

انگار این گزارشم با همه گپ و گفتگوهایی که تا به امروز با همه کسانی که برای خود برو و بیایی داشتند ، انجام دادم ، فرق می کرد ، حکایت قصه زندگی شیر زنی که از عصر صبر و انتظار ، فقط دل نگرانی هایش برایش مانده بود .

هیچکس نمی دانست صدای گریه مجید ، محمد ، رضا و سمیه وقتی پای به دنیای پر از سرنوشت خودشان می گذارند از روی دلتنگی و حسرت 365 روزهای چند ساله ای است که باید با صبوری تحمل کنند و دم بر نیاورند .

روزهایی که باید به چشم های سراسر مهربان و دریایی مادری زل می زدند و فقط سر تعظیم فرود می آوردند .

مجید که الان 40 سالشه می گوید : وقتی مامان از خانه بیرون می رود همه چیز از نبودنش حکایت می کند جز دلم که مثل یک دانه در زیر خاک به انتظار آمدنش می نشیند تا با اشک دیدگانم باران را هم شریک دوست داشتنش کنم .

وی ادامه می دهد : 30 سال است که رنگ آسمان را ندیدم و نمی دانم بیرون از خانه چطوری است ، گنجشک ها از لابه لای تک درخت نارنج خانه مان می خوانند و ما را برای لحظاتی میهمان موسیقی عشق و زندگی می کنند تا غصه خانه نشینی از یادمان برود . تمام زندگی ما تلفیقی از نگاه های مادر و خواهر و برادرهاست و چهاردیواری خانه که سهم هر کدام از ما چهار کنج آن است با همه سردی و بی اعتباریش ، پناهگاه ماست .


نمی دانید چقدر دردناک است زمانی که صدای شیطنت بچه های همسن و سال خودمون را می شنویم ولی حتی قدرت بلند شدن از جای مان را نداریم . یک دیوار بین ما فاصله هست از بودن تا نبودن اما انگار اینها هم از دست ما و سنگینی نگاه مان خسته شدند که تکیه گاهمان نمی شوند ولی جز تحمل چه باید کرد .

وقتی از مجید پرسیدم خسته نشدی ؛ گفت : خیلی سخته تمام لحظات شرمنده مادرمان هستیم که از صبح تا غروب مثل یک نوزاد تر و خشک مان کند ولی هرگز لب به شکوه و شکایت باز نکند ، مادری که دوست داشت بچه هایش بزرگ شوند و درس بخوانند و کار کنند و وارد جامعه شوند و از آنها بهره ببیند ولی ما جز درد سر برایش چیزی نداریم . بخدا ما چهار تا غصه های خودمان یادمان رفته وقتی به تن خسته از درد مادرمان نگاه می کنیم . دیگه آن نیروی جوانی را ندارد تا کار بچه های معلولش را انجام دهد . ما دیگر بزرگ شدیم درست است معلولیم ولی عقل مان که کار می کند . نه دوستی که با او همصحبت شویم و نه چیزی که بتوانیم با آن خودمان را سرگرم کنیم ، عضلات دست و پاهای ما شل است و حتی نمی توانیم جوراب مان را پای مان کنیم .

وی افزود : یاد گرفتیم در مقابل مادر همه غصه های خودمان را پشت هاله ای از درد پنهان کنیم وقتی می بینیم او غصه همه ما را در خودش می ریزد ، زنی که با تمام مشکلات همه جوانی اش را پای ما ریخت و خودش را همپای ما در خانه زندانی کرد .

وقتی با این همه ابراز احساسات جوان معلول مواجه شدم نزد مادرش رفتم . لرزش دست ها و رنگ پریده و تیره مردمک چشمش گواه از بی وفایی دنیا می دهد و دیگر توانی برایش باقی نمانده و زیر تازیانه چرخ گردون ، صدای نفس های به شماره افتاده اش می آید . زندگی که بین تار و پود نقش هزار رنگش ، رنگ باخت و مهره های کمرش بر اثر جابجا کردن چهار فرزند معلولش باز شد و دیگر سلول های خاکستری مغزش در مقابل این همه ظلم روزگار فرمان نمی برد و او را درگیر قرص و دارو و راه آمل و پزشکان تهران نمود . شانه هایش تکیه گاه چهار کودکی بود که الان برای خودشان مردی شدند ولی مردانی زمینگیر. وقتی از بچه هایش پرسیدم ، انگار بغض چند ساله اش ترکید و تا رفت اسم شان را برایم بگوید اشک امانش نداد و با گوشه چادرش روی پوشاند و دقایقی به همین منوال گذشت و من هم در همین ثانیه های نفس گیر برای لحظه ای خودم را شریک تنهایی هایش کردم و همراه با او گریستم و او این طوری شروع کرد : زهرا نورمحمدی هستم مادر 60 ساله چهار معلول آملی که حتی یک تار موی آنها را با دنیا عوض نمی کنم و حاضرم تا آخرین لحظه عمرم کنیزی فرشته های عزیزم را بکنم .

20 سالم بود که خدا مجیدم را به من داد . دلم خوش بود که بچه هام بزرگ می شوند و روز پیری عصای دستم می شوند ، چه آرزوها که برایشان نداشتم ولی دست تقدیرچیز دیگری را رقم زده بود . غافل از خوابی که چرخ گردون فلک برایم دیده بود . در سن دو سالگی متوجه تغییراتی در عضلات بدنش شدم ، گوشت بدنش خیلی شل بود وقتی به پزشک مراجعه کردم چیزی نگفت و ما هم فکر می کردیم که خوب می شود تا اینکه سال 55 دومین پسرم محمد آقا هم پا به دنیای سرگردانی اش گذاشت و این اتفاق برای او هم تکرار شد . کودک دلبندم را به بیمارستان کودکان تهران بردم تا مداوا شود و آنجا بود که گفتند بیماری ارثی و ژنتیکی است و درمان شدنی هم نیست ، چون همسرم ، پسر عمویم هم هست ولی من تسلیم مشکلات نشدم و به خودم قول دادم تا آخرش کنارشان باشم و کمک شان کنم .

باورش سخت بود ولی به خاطر یک بیماری ژنتیکی چهار فرزندم معلول شدند و باید می پذیرفتم  ، تسلیم شدم ولی دیدن این صحنه ها خیلی سخت بود برای مادری که اولین سر درختی زندگی اش چنین دچار طوفان سهمگین شده باشد . برای دوباره قد بلند کردن به زمان نیاز داشت چگونه باید آنها را جابجا می کردیم از یک طرف جگر گوشه هایم بودند و دل کندن از آنها برایم سخت تر از جان دادن ولی صبوری کردم و از خانم زینب (س) کمک خواستم و خدا را شکر با همه مشکلات تا امروز خم شدم ولی نشکستم .

هنگام تولد هیچ نشانه ای از بیماری درآنها وجود نداشت جز همان انبساط عضلات بدن شان . رضا هنگام تولد پنج کیلو و سیصد گرم وزن داشت و وقتی دکتر سجادی بالا سرش حاضر شد ، گفت : امشب اگر 10 تا بچه تو این بیمارستان به دنیا آمدند این از همه سالم تر است .

از زهرا خانم پرسیدم از نظر هوش و حواس چطورند؟ گفت : بچه های من فقط معلول جسمی و حرکتی هستند و خیلی با هوشند و هر کدام شان یک مرکز مخابرات تلفن ، چنانچه وقتی می خواهم به کسی زنگ بزنم ، آنها برایم شماره می گیرند و گواه صداقت این گفتار ، بر من نیز در طی چند بار تماس تلفنی که با منزل شان در نبود مادر داشتم ، ثابت شد و هر بار که زنگ می زدم آقا رضا جواب می داد بفرمایید و وقتی می پرسیدم منو می شناسی می گفت بله خانم محمدزاده هستید ، مامانم خانه نیست و پیغام مرا هم می رساندند .

دوران ابتدایی جزو باهوش ترین دانش آموزان مدرسه غروی آمل بودند و خیلی راحت در کنار دیگر همکلاسی های شان درس شان را تمام کردند . اما درست اول راهنمایی وقتی وارد مدرسه شهید حسن بزرگی شدند ، زمینگیر و مشکلات شان زیادتر شد و دیگر حتی قادر به راه رفتن هم نبودند و باید دست شان را می گرفتم و به مدرسه می بردم . محمدم هوش سرشاری در ریاضی داشت و الان با گذشت این همه سال وقتی معلمش ما را می بیند سراغش را می گیرد .

خانم نور محمدی می گوید : لحظه ای که متوجه شدم بچه هایم معلولند دنیا رو سرم خراب شد ، خیلی سخت بود چهار تا فرزندت را تو آن شرایط ببینی . حتی فکر کردن به این موضوع هم مغز را فلج می کنه . 14 سال است که تحت نظر پزشک مغز و اعصابم و طبق تشخیص ایشان باید هر ماه بروم ولی به خاطر هزینه سنگین آن هر سه ماه در میان می روم و از مغزم نوار می گیرند و با قرص و دارو به کارهای بچه هایم می رسم .

زهرا خانم از علاقه زیاد خود به بچه هایش طوری صحبت می کند که انگار عاشق در مورد معشوقش حرف می زند . همه بچه هایم را به یک اندازه دوست دارم و حاضرم جانم را هم برایشان بدهم .

این مادر مهربان و دلسوز خیلی دوست دارد یکی از میهمان های برنامه ماه عسل ماه رمضان باشد . وقت پخش این برنامه تلویزیونی وقتی بچه های معلول و مریض را می بینم بیشتر اعصابم خرد می شود ولی باز هم شکر خدا را می کنم از اینکه عزیزانم همینقدر مشکل را دارند و با خودم می گویم کاش می شد بچه های من هم یکی از میهمانان آقای احسان علیخانی باشند و از طریق تماشای این برنامه پزشکی پیدا شود تا بچه هایم را معالجه کند .

وی توضیح داد : هر روز صبح زود موقع اذان از خواب بیدار می شوم و وضو می گیرم و به اتفاق آقا مجید نمازم را می خوانم  و صبحانه بچه ها را به آنها می دهم نظافت شخصی شان را انجام می دهم ماهی یک بار موی سرشان را اصلاح می کنم و آنها را به حمام می برم و همین کارهای سنگین باعث شده مهره های کمرم باز شود و پزشک معالج هم گفته باید عمل کنی ولی بخاطر بچه هایم این کار را نمی کنم .

خانم نور محمدی از اتفاق خوبی که امسال برایش افتاد گفت که رفتن به مشهد مقدس و پابوس آقا علی بن موسی الرضا (ع) بود . خیلی وقت بود که دلم بدجوری هوای حرم امام رضا (ع) را کرده بود ولی شرایط جوری بود که نمی شد بچه ها را تنها گذاشت چند بار هم به همسرم گفتم بیا من و تو با هم بریم ولی ایشان مخالفت می کردند همان لحظه بود که دلم بدجوری شکست و اگه خدا بخواهد هیچ چیز نمی تواند مانع آدم بشود تا اینکه چند روز مانده به عاشورای امسال مطلع شدیم که برای زیارت دعوت شدیم و دقیقا سه ، چهار روز بعد از آن با سمیه خانم و خواهرم راهی شدیم و در هتل سقا مشهد مستقر شدیم و آنقدر که به ما خوش گذشت اصلا متوجه گذر زمان نشدیم چون بعد از 21 سال سمیه رنگ بیرون را دید و من از همین جا از خیر عزیز و بزرگواری که نمیدانم نامش چیست به خاطر این لطف بزرگش تشکر می کنم و از خداوند می خواهم هر چی که در زندگی اش می خواهد به او بدهد و دلش را شاد کند که دل شکسته بچه معلول مرا شاد کرد .

با توجه به اینکه چهار تا بچه معلول تو خونه دارید انتظارتان از مسئولین چیه ؟

هیچ انتظاری از این عزیزان ندارم جز آرزوی سلامتی برای آنها و همه همشهریان عزیز آملی ام الهی تن شان سالم باشد و هیچ وقت به درد و غم مبتلا نشوند شاید حکمت و مصلحت خدا بر این بود که بچه هایم معلول شوند ولی باز هم می گویم "کار خدا ، شکر خدا "چون احتمال داشت اگر معلول نمی شدند در مسیر دیگری امتحان می شدند و هنوز هم پایم به بهزیستی باز نشده است .