گفتگوی ویژه و اختصاصی با رحمت ا... آزاد جهانگرد آملی

22 سال پیش اولین و طولانی ترین سفر اروپایی ام به اتریش برای کار ، 11 ماه طول کشید

از سه سالگی عشق دوچرخه داشتم ولی کسی برایم نمی خرید

روزی 12 تا 14 ساعت رکاب می زنم

می خواهم یک پل باشم به همه دنیا گفتم دوست دارم مرا وسیله و بهانه ای قرار دهند برای فریاد زدن

دوچرخه من معمولی است و همه بار من در یک سفر خارجی جمعا 30 کیلو نمی شود


biynskldxoqa7ti25mhp.jpgاز سه سالگی عشق دوچرخه سواری داشت ، سی سال است که رکاب می زند ، بیشتر کشور های آسیایی ، آفریقایی و اروپایی را پشت سر گذاشت . اما آسمان همه جا یکرنگ بود و هیچ جا وطن آدم نمی شد . از شهر فراری است ، تمام دلخوشی اش دوچرخه سواری و باغداری است . سفر را دوست دارد ولی همیشه یک روز مانده برمی گردد . از درهای بسته هیچ نگران نیست ، چون اعتقاد دارد فتاح واقعی فقط خداست . تمام هدفش را در شعارش خلاصه کرده :


 

 گفتگوی ویژه و اختصاصی با رحمت ا... آزاد جهانگرد آملی

22 سال پیش اولین و طولانی ترین سفر اروپایی ام به اتریش برای کار ، 11 ماه طول کشید

از سه سالگی عشق دوچرخه داشتم ولی کسی برایم نمی خرید

روزی 12 تا 14 ساعت رکاب می زنم

می خواهم یک پل باشم به همه دنیا گفتم دوست دارم مرا وسیله و بهانه ای قرار دهند برای فریاد زدن

دوچرخه من معمولی است و همه بار من در یک سفر خارجی جمعا 30 کیلو نمی شود

از سه سالگی عشق دوچرخه سواری داشت ، سی سال است که رکاب می زند ، بیشتر کشور های آسیایی ، آفریقایی و اروپایی را پشت سر گذاشت . اما آسمان همه جا یکرنگ بود و هیچ جا وطن آدم نمی شد . از شهر فراری است ، تمام دلخوشی اش دوچرخه سواری و باغداری است . سفر را دوست دارد ولی همیشه یک روز مانده برمی گردد . از درهای بسته هیچ نگران نیست ، چون اعتقاد دارد فتاح واقعی فقط خداست . تمام هدفش را در شعارش خلاصه کرده :

به امید روزی که همه انسان ها و آفریده های خداوند در کره زمین در صلح و صفا و آرامش بسر برند .

رحمت الله آزاد هستم ، 54 ساله از روستای اجوارکلا توابع شهرستان آمل ، پدرم کشاورز بود و مادرم خانه دار . دیپلم ردی هستم . شغلم جوشکاری و در کنارش کارهای ساختمانی هم انجام می دهم .

از سه سالگی عشق دوچرخه سواری داشتم ولی کسی برایم نمی خرید . حتی مادرم که از این موضوع با اطلاع بود وقتی به مشهد مقدس رفتیم برای من دوچرخه نخرید . تا 17 سالگی که صاحب دوچرخه شدم ، از دوچرخه دوستان و برادر بزرگترم استفاده می کردم . 

چه شد که درس را کنار گذاشتید و دوباره شروع به تحصیل کردید

به خاطر بعضی مسائل و مشکلات زندگی در دوران کودکی و زمانیکه بچه های هم سن و سال من مشغول به درس خواندن بودند ، از مدرسه فاصله گرفتم . 16 ساله بودم که در شهر بابل و خانه خاله ام مقطع راهنمایی را به پایان رساندم و از دوم دبیرستان به بعد انصراف دادم و رفتم دنبال کار و زندگی .


d9csbhbg2pk51et1lrmf.jpgاولین جرقه برای ورود به فدراسیون جهانی دوچرخه سواری چه زمانی در شما زده شد

22 سال پیش با دوچرخه برای کار به اتریش رفتم و مدتی آنجا ماندم . گروه هایی در اروپا شبیه کار مرا انجام می دادند . مثلاً دوچرخه سوار اروپایی تک و تنها به چین می رفت تا برای گروهی از مردم نیازمند پول و کمک های بشر دوستانه جمع کند ، یا به طور رسمی مسابقاتی را به نفع گروه های خاصی از مردم ترتیب می دادند . من هم با دیدن این صحنه ها بر آن شدم تا برای کمک به مردم کشور خودم قدمی بردارم و کاری کنم .

بعد از آن چه کردید

وقتی به ایران برگشتم پیشنهاد جمع آوری کمک مالی برای معلولین ایرانی به وسیله دوچرخه را برای اولین بار به سازمان بهزیستی کشور دادم . ولی متأسفانه مسئولین وقت سازمان مخالفت کردند و پیشنهاد دیگری دادند و انجام کارهای فرهنگی را مطرح نمودند . مثل انعکاس دادن مشکلات معلولین به مسئولین و مردم هر شهر . از آن تاریخ به بعد بود که کارم را شروع کردم . این حرف ها ، حرف دل میلیون ها مردم و بیان درد و رنج های آنهاست . نه تنها در ایران بلکه به بیش از 53 کشور خارجی سفر کردم .

چرا با وجود همه سختی های فراوان در مسیر ، پیک صلح هستید

می خواهم یک پل باشم . به همه دنیا گفتم دوست دارم مرا وسیله و بهانه ای قرار دهند برای فریاد زدن ، برای کمک کردن به همنوعان و رفع مشکلات محرومین به خصوص کسانی که توانایی کمک کردن به دیگران را دارند . حرف دلم این است که شعار ندهیم ، کارهای ما نمایشی نباشد به عمل باشد . دفتر ما در دل مردم باشد . من به گروه خاصی فکر نمی کنم ، بلکه صحبت و هدفم برای مردم سراسر دنیاست . چرا که همه در برابر خدا برابر هستیم . همه ما بدهکاریم ، به کسانی که دستشان به دهنشان نمی رسد . خالق بزرگ ما را خلق نمود و نعمت بزرگ سلامتی را به ما عطا کرد تا دست زیردستان را بگیریم . من به تمام مردم دنیا فکر می کنم . وقتی حرف از بشر می زنم سخنم با تمام کشورم و تمام دنیاست . زمانه وام ده و ما وام گیریم ، پس با دیگران خوب تا کنیم تا روزگار هم با ما سر ناسازگاری نداشته باشد و واممان را به موقع پرداخت کنیم .

آیا سفر هایی که می روید بیمه هم هستید

خیر . تمام اعضای خانواده ام را به دست خدا سپرده ام و نیاز به بیمه های کاغذی ندارم ، چرا که تا او نخواهد هیچکس به سلامت به مقصد نمی رسد و تمام عالم به یک اشاره او دگرگون می شود.

مهمان ماست هر که بینواست              آشنا با ماست چون بی آشناست

ما بسی گم گشته باز آورده ا یم           ما بسی بی توشه را پرورده ایم

ما نمی گوییم سائل در مزن                چون زدی این در ، در دیگر مزن


8ahcx5vp50lo2tv77tj.jpgچرا مردم کمتر تمایل به استفاده از دوچرخه دارند

مردم راحت طلب شدند و دوچرخه را وسیله نقلیه نمی دانند . در حالی که ورزش مفرحی است و فضاهای عمومی را دچار آلودگی های محیطی نمی کند . مشکلات ترافیکی به وجود نمی آورد و ضمناً دوچرخه در بعضی از کشور های آسیایی وسیله ایست جهت کار و مسافرکشی و نان در آوردن .

آیا تا به حال از مسئولین چیزی برای خودتان خواستید

هرگز و امیدوارم هیچ موقع هم نخواهم . 2 سال پیش در یکی از سفرهایم نزد استاندار وقت آنجا رفتم ، پرسید : آقای آزاد چه می خواهید؟ در جوابش گفتم : از شما چیزی نمی خواهم ، اما از خدای خودم می خواهم به شما و تمام کسانی که مسئولیتی دارند سلامتی عطا کند تا مشکلات مردم را حل کنید و ما شاهد درد و رنج آنها نباشیم . صحبت های من برای یک گروه ، قوم ، مذهب یا طیف خاصی نیست بلکه شامل حال همه می شود از رئیس جمهور گرفته تا کارگر ساده و . . . .

سختی های کارتان کجاست

با توجه به شرایط بد اقتصادی فعلی و بالا بودن هزینه های سرسام آور برای سفرهای چند هفته ای من ، نارسایی ها زیاد است . حمایتی از سوی هیچ نهادی صورت نمی گیرد . چیزی حدود یک میلیون تومان فقط برای نامه نگاری ها و گرفتن ویزا صرف می شود . بیایند کارهای ما در رابطه با گرفتن ویزا را راحت تر کنند و اینقدر سخت گیری نکنند ، باران و برف هم اولین و مهمترین مشکل ما در سفرهای برون مرزی است .

زمان ، خیلی برایم مهم است و در یک مسافرت طولانی باید طوری آن را تنظیم کنم تا وقت کم نیاورم و به موقع به مقصد برسم . گاهی شب ها باید حرکت کنم . در بعضی مسیر ها ، جاده ها خاکی است ، در صحرا و بیابان چون خلوت تر می باشد خطری مرا تهدید نمی کند و راحت ترم ، ولی در شهر های بزرگ نمی توانم دوچرخه را یک لحظه رها کنم .

وسایل مود نیازی که با خودتان می برید چه چیزهایی است

حمل نامه های رسانه رسمی ایران برای سفارتخانه و ارگان های کشورهای ذیربط ؛ مقدار کمی مواد غذایی و لوازم شخصی که جمعاً 30 کیلو نمی شود .

آیا دوچرخه تان خاص است؟

خیر ، معمولی فقط لوازمش را عوض کردیم که نسبت به دوچرخه های معمولی گرانتر است و اگر مشکلی پیش بیاید خودم پنچرگیری می کنم و کارهایش را انجام می دهم و در واقع خودم هم مکانیکم ، هم راکب . یک بار بین مسیر شاهرود و دامغان که اغلب مواقع بادی است لاستیک دوچرخه ام ترکید . هوا تاریک بود به سختی پیاده خود را به نزدیک رستوران صحرایی رساندم . جایی برای خوابیدن نبود ، جلوتر از رستوران کنار مغازه ای کیسه خواب را پهن کردم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیدم 5 تا سگ ولگرد دور و بر کیسه خوابم خوابیدند ، با دیدنم یکی یکی فرار کردند .

دو سه کیلومتری پیاده رفتم ، یکی از بچه های سپاه با تریلی در ایست بازرسی ایستاد و مرا با خود به شاهرود برد . با جرثقیل به داخل شهر رفتم و آن را تعمیر کردم .

در یک سفر برون مرزی هم در کشور یوگوسلاوی ، شبی از مسیر اصلی خارج و وارد منطقه جنگلی و بدون تابلو شدم . راه برگشتی وجود نداشت . چون خسته بودم و سرپناهی نداشتم ، ملحفه ای را بالای درخت به صورت گهواره بستم و شب را همانجا خوابیدم .

آیا به معنای واقعی ترسیدید؟

بله ، ترس چیز طبیعی است و در همه انسان ها وجود دارد و همان احتیاط می باشد که شرط عقل است . یعنی جسم خود را سالم نگه داریم که در واقع رسم امانت داری است .

باید با دل و جرأت بود و مصمم و با اعتماد به نفس راه سفر را در پیش گرفت . چون کار ما یعنی ریسک کردن ؛ عبور از کشور های مختلف با فرهنگ های متفاوت . حواشی مسیر های ما پر از خطر است .

یکی از خاطرات خوب و قشنگی که همیشه برای شما جالب و به یاد ماندنی است را توضیح دهید؟

در یکی از سفرهای اروپایی ام ، ساعت 8 شب وارد منطقه آزاد و بی طرف مرز  ترکیه شدم . با وجود باران شدید ماموران گرجی  برای من مهر خروجی نزدند و مجبور شدم  ، نیم ساعت زیر باران بایستم . آن دو مامور هم خوابیدند . در همان حین خانم پلیسی با سگش آمد و منو نزد افسر کشیک برد و مهر خروجی ام را باطل کرد . گفت در روستا هتلی هست برو آنجا استراحت کن و فردا بیا . راه افتادم  و در مسیر به یک برج دید بانی در منطقه جنگلی که نه غذایی داشت و نه آبی رسیدم . 12 ساعت پشت دوچرخه نشستن و سربالایی را پشت سرگذاشتن ، تمام توان و نیرو را از من گرفته بود . کمی جلوتر لوله های  10 در 12 متر را انبار کرده بودند ، داخل یکی از لوله ها رفتم و کیسه خوابم را باز کردم و خوابیدم . در تمام طول شب بخاطر باران ، آب بسیاری جمع شده بود و دوچرخه ام کاملاً در آب فرو رفته بود ، از 5 صبح که  بیدار شدم تا 7 صبح فقط داشتم دوچرخه ام را می شستم . تا ساعت 9 صبر کردم که لباس و دوچرخه ام کاملاً خشک شد ، هیچ غذایی نخورده بودم و تنها با خوردن مقداری آب باران به راه افتادم .

 زمانی هم ، بین راه تانزانیا و کنیا ، یک مرد سیاه پوست روستایی را دیدم ، برای  خوابیدن مرا به خانه اش دعوت کرد ، باران سیل آسایی می بارید و راه خانه اش  هم خیلی دور بود .              

خانه اش شامل یک اتاق سه در چهار بود که به وسیله پرده  به دو قسمت تقسیم می شد و با زن و سه تا بچه قد و نیم قد با هم زندگی می کردند . آب سالم نداشتند ، ولی به ناچار از آن خوردم . یک دوچرخه سوار باید حداقل 5 تا 10 لیتر در روز آب بخورد ولی من با خوردن آب آلوده دچار مسمومیت زیادی شده بودم . بگذریم این خانواده سیاه پوست کلی از من سوال کردند . برق هم نداشتند . تمام آذوقه شان یک کیلو برنج بود که سه چهار تا دانه لوبیا را داخلش انداختند و روی آتش گذاشتند تا شامشان شود . من نمی توانستم با آنها شام بخورم به خاطر اینکه این مقدار کفاف خودشان را نمی داد و سیر نمی شدند . آب میوه و کیکی که همراهم بود را وسط گذاشتم و با چای و شیری که برایم آوردند خوردم و دو قاشق هم  برنج و لوبیایشان را خوردم تا ناراحت نشوند .