yt6qwi19zqjqwnvsoy5g.jpgرمضانعلی تمجیدی ، قدیمی ترین آرایشگر آملی

با 84 سال سن و بیش از 70 سال سابقه کار هنوز بازنشسته نشدم ؛

موقع سحر باشنیدن "آب است و تریاک" دست از غذا می کشیدیم ؛

زندگی با شرافت بهتر از روزی حرامی است که سر سفره زن و بچه است بگذاری ؛

خدا را ، زمانی هم که حتی یک مشتری نداشتم شاکر بودم ؛

غم روزی مخور برهم مزن اوراق دفتررا    که پیش از طفل یزدان پرکند پستان مادر را ؛

توی پایین بازار و میان آن همه کسبه و بازاری از هر کسی سراغ آرایشگاه جاوید را می گرفتی با جان و دل راهنماییت می کرد . با یک ذهنیت قبلی و طی تماس تلفنی که با قدیمی ترین آرایشگر آملی داشتیم در یک عصر گرم ماه مبارک رمضان ، وارد آرایشگاه شدیم . مکانی که هنوز همه وسایلش بوی قدیم را می داد . هیچ چیزی دست خورده نبود . قیچی ، دستگاه سنگ و ... و صدای دلنشین مرغ مینایی که انگار از ما بیقرارتر بود تا با حاج آقا تمجیدی به گفت و گو بنشینیم . استادی که 70 سال سابقه کار دارد و از 8 سالگی فعالیتش را در آریشگاه های مختلف شروع کرد تا رسید به اینجایی که الان یکی از ماهرترین و قدیمی ترین و بهترین آرایشگاه های پایین بازار آمل است . دوستانش همه به رحمت ایزدی رفتند و اینک او با افتخار و حسرتی از ته دل در موردشان صحبت می کند . پس از یک سلام و احوالپرسی و آرزوی قبولی نماز و روزه برای یکدیگر از درگاه ایزد پاک ، شروع به صحبت کردیم .


رمضانعلی تمجیدی ، قدیمی ترین آرایشگر آملی

با 84 سال سن و بیش از 70 سال سابقه کار هنوز بازنشسته نشدم ؛

موقع سحر باشنیدن "آب است و تریاک" دست از غذا می کشیدیم ؛

زندگی با شرافت بهتر از روزی حرامی است که سر سفره زن و بچه است بگذاری ؛

خدا را ، زمانی هم که حتی یک مشتری نداشتم شاکر بودم ؛

غم روزی مخور برهم مزن اوراق دفتررا    که پیش از طفل یزدان پرکند پستان مادر را ؛

توی پایین بازار و میان آن همه کسبه و بازاری از هر کسی سراغ آرایشگاه جاوید را می گرفتی با جان و دل راهنماییت می کرد . با یک ذهنیت قبلی و طی تماس تلفنی که با قدیمی ترین آرایشگر آملی داشتیم در یک عصر گرم ماه مبارک رمضان ، وارد آرایشگاه شدیم . مکانی که هنوز همه وسایلش بوی قدیم را می داد . هیچ چیزی دست خورده نبود . قیچی ، دستگاه سنگ و ... و صدای دلنشین مرغ مینایی که انگار از ما بیقرارتر بود تا با حاج آقا تمجیدی به گفت و گو بنشینیم . استادی که 70 سال سابقه کار دارد و از 8 سالگی فعالیتش را در آریشگاه های مختلف شروع کرد تا رسید به اینجایی که الان یکی از ماهرترین و قدیمی ترین و بهترین آرایشگاه های پایین بازار آمل است . دوستانش همه به رحمت ایزدی رفتند و اینک او با افتخار و حسرتی از ته دل در موردشان صحبت می کند . پس از یک سلام و احوالپرسی و آرزوی قبولی نماز و روزه برای یکدیگر از درگاه ایزد پاک ، شروع به صحبت کردیم .

از خودتان بگویید :


no8hqi5l9ki8khggqb.jpgرمضانعلی تمجیدی هستم . متولد رمضان 1307 در شاندشت محله آمل و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم . پدرم مشهدی مهدی حمامی بود . و من بعد از ازدواجم نام خانوادگی ام را به تمجیدی تغییر دادم . 6 ساله بودم که پدرم مرا به مکتب خانه ملاباجی فرستاد تا خواندن قرآن را یاد بگیرم . اونقدر باهوش بودم که بنده را به عنوان پیش نماز در بین بچه های هم سن و سالم انتخاب کردند . "عمه جزء" را آموختم و به پدرم پیشنهاد دادم که قرآن را یاد بگیرم . ولی چون باید در ازای این آموزش ماهیانه یک ریال و نیم (سی شاهی) به ملاباجی می دادم ، پدرم قبول نکرد و گفت برو دنبال شغل و این بود که درس را رها کردم .

چه شد که به آرایشگری روی آوردید :

بعد از مکتب خانه ، به اصرار پدرم به سراغ کفاشی رفتم . اما کارش برایم دشوار بود که بعد از مدت کوتاهی رهایش کردم . بعد از آن در 8 سالگی در "بازار نمدمال راسه" پیش آقای هادی کامکار برای آموزش آرایشگری مشغول به کار شدم . از اول صبح پا به پای استادم می ایستادم و کار می کردم و بعد از اتمام کار آب و جارو می کردم . آب مثل الان لوله کشی نبود . از پایین بازار پیاده به سمت رودخانه زیر پل دوازده چشمه می رفتم و با کوزه آب می آوردم مغازه . کمی صبر می کردم تا آب کاملاً صاف شود و بعد از آن برای شست و شو مصرف می کردم . بعد از دو سال شاگردی ، قیچی و ابزار آرایشگری را به دستم گرفتم . بعد از 3 سال ، روزی یک ریال دستمزدم بود . خیلی خوشحال بودم که روی پای خود ایستادم . استادان زیادی به من آموزش دادند ، از جمله آقایان پاکیزه ، بهادری ، برادران نماری ، فتحی ، کرمانشاهی که همه شان به رحمت خدا رفتند . سال 1328 به تهران نزد آقای گرمکار رفتم . بعد از یک سال به ناصرخسرو پیش برادران درخشان رفتم .

برای اصلاح سر و صورت چند از مشتریها دریافت می کردید :

یک تا دو تومن . الان 2000 تومن می گیرم البته هیچ موقع نرخ خاصی برای مشتریانم تعیین نکردم . هرچقدر که خودشان دوست داشتند می دادند .

چه سالی برای خودتان مغازه خریدید : سال 1337 همین مغازه فعلی در پایین بازار را با سالی 400 تومان اجاره کردم و سه سال پیش با مبلغ 5 میلیون تومن خریدم . الان هم اگر بیشترین پیشنهاد را برای اجاره و خرید اینجا بدهند حاضر نیستم خانه نشین شوم . چون محیط اینجا به من روحیه می دهد و هنوز با 84 سال سن هنوز پرانرژی هستم .

معمولاً چه ساعتی شروع به کار می کردید :

ساعت 6 صبح با توکل به خدای بزرگ کرکره مغازه را بالا می بردم و تا 9 شب نیز مشغول به کار بودم . آن موقع برای خودم بروبیایی داشتم . مشتری هایم زیاد بودند . از بچه مدرسه ای بگیر تا داماد و دکتر و مهندس . یادم میاد دامادها همراه با دوستانشان می آمدند آرایشگاهم . با خنده و شادی و دست و هلهله کارشان را انجام می دادم و با دادن انعام و شیرینی می رفتند.


vupdvfu36f3tet5p3lq3.jpgشنیدیم که هنوز ابزار قدیمی خودتان را نگه داشتین ، درموردش برای ما بگویید :

برای اصلاح صورت ، تیغ را ابتدا روی سنگ می ساییدم و بعد برای اینکه کاملاً صاف و یکدست شود روی چرم مخصوص که برای این کار ساخته شده می کشیدم . الان دیگر کسی از آن تیغ و سنگ و چرم استفاده نمی کند . من هم به عنوان یادگاری این ابزار قدیمی و خاطره ساز را به دقت نگهداری می کنم تا به نسل های بعد از خودم هدیه بدهم . ابزاری که همکاران جوان من نه آن را دیده و نه طرز استفاده آن را می دانند . الان همین دستگاه سنگ را هشتاد هزار تومن از من می خرند ولی هرگز تحت هیچ شرایطی این خاطرات قدیمی را نمی فروشم .

از حال و هوای ماه رمضان بگویید : در آن دوره که مثل الان ساعت و تلویزیون نبود . وقت اذان مؤذن به پشت بام مسجد می رفت و اذان می گفت . ساعت 12 شب مؤذن بالای مناره مسجد مناجات می خواند که بسیار جانسوز بود و بااخلاص ، چنانکه اشک از دیدگانت سرازیر می شد . بعد از یک ساعت با گفتن کلمه "الصباح" وقت سحری را اعلام می کردند . دقایقی قبل از اذان صبح اعلام می کردند "آب است و تریاک" یعنی دست از غذا خوردن بکشید . ماه رمضان ها بسیار شیرین و پرخاطره بود . گرمای هوا باعث نمی شد که کسی این فریضه را انجام ندهد .

چه سالی ازدواج کردید :

سال 1337 ازدواج کردم . همسرم زن فوق العاده خوب و مهربانی است . بیش از اندازه به او وابسته هستم . چراغ خانه و امید زندگی ام است . از خودم بیشتر دوستش دارم . همپای من با دارو ندارم ساخت و همیشه راضی بود . مهریه اش پنج هزار و سیصد تومان بود که آن موقع طلا مثقالی 30 تومن بود . تا زمان عقد او را ندیده بودم . ثمره این ازدواج 4 فرزند است . دختر بزرگم رقیه تمجیدی مهندس شیمی ، عصمت تمجیدی لیسانسه ، علی تمجیدی دیپلم و عباس تمجیدی دکترای منابع طبیعی و استاد دانشگاه .

چقدر به روزی آنهم از نوع حلالش اعتقاد دارید :

خیلی زیاد تا جایی که یادم می آید هیچ وقت حتی زمانی که اولین استارت کارم را زدم فکر این نبودم که چقدر می توانم پول در بیاورم و آیا مشتری به سراغم می آید یا نه . چون به مفهوم این شعر خیلی اعتقاد داشتم که :

غم روزی مخوربرهم مزن اوراق دفتررا     که پیش از طفل یزدان پرکند پستان مادررا

یعنی اینکه روزی هر کس را خدا معین کرده و اگر حلال باشد ، برکتش بیشتر است . من حتی اگر مشتری هم نداشته باشم ، باز خدا را به خاطر سلامتی و خانواده خوبی که دارم شاکرم . همیشه با خدا بودم و هیچ وقت احساس تنهایی نکردم .

در حالی که با پیشکسوت آرایشگران شهرمان خداحافظی می کردم ، با خود گفتم کاش جوانان ما از تجربه های این عزیزان استفاده کنند .