فاطمه صغری سلطانی قابله قدیمی آملی

با 25 زار لفظی بله را گفتم

آنقدر سختی كشیدم كه احساس می‌كنم دویست سال زندگی كردم

با پای برهنه (بدون كلوش) و پارچه شلواری تامون در محضر به عقد شوهر خدا بیامرزم درآمدم

زن سلیطه زیر چوعه                   زن فقیه مرد آبروعه

به دنبال یك نشونه با هزار امید و آرزو برای دیدار ننه صغری مامای قدیمی و مهربان، روستاها را یكی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به روستای مزرس نیتز به پرس و جو نبود از هر كسی می‌پرسیدی راه را نشان می‌داد. چشم‌انداز زیبای جنگلی و زمین‌های شالیزاری برنج آن به تنهایی چشم هر رهگذری را به خود معطوف می‌دارد. بعد از طی مسافت نه چندان دور آنهم با ماشین جلوی یك خانه قدیمی كاه گلی با نقش و رنگی سنتی رسیدیم. بوی زندگی را می‌شد به وضوح استشمام كرد. سبزی‌های معطر داخل باغچه حیاط، مرغ و خروس‌هایی كه مشغول دانه خوردن در محوطه حیاط بودند حس و حا‌ل‌ دیگری به آدم می‌داد و در همین حین پیرزن مهربان و خوش‌سیمای قصه این هفته ما با چه شور و شوقی با تكیه بر نرده‌های چوبی ایوان خانه به استقبال ما آمد. با اصرار ننه صغری به اتاقش رفتیم، چادر شب‌های دست بافت و ظروف خانه همه چیز بوی قدیم را می‌داد اما گوشی موبایلی كه روی شارژ بود توجه ما را به خودش جلب كرد. از پسرش پرسیدیم مگر مادرتان سواد دارد كه از موبایل استفاده می‌كند؟ گفت نه ولی به خاطر گوش دادن به آهنگ‌های محلی و شاد برایش موبایل خریدیم.

چشمان ننه صغری پر از اسرار نهفته‌ای بود كه طی سال‌ها با رنج و زحمت چون گنجینه‌ای جمع شده بود. او از پای پیاده رفتن به پابوس امام رضا (ع) تا روستاهای خرمن‌كلا و شهنه‌كلا برای كمك به دنیا آوردن بچه‌ها حكایت كرد و گفت كه صدای هر بچه‌ای چه انرژی به او می‌داد.

پای سفره دل ننه نشستیم و اینگونه سخن را با "بسم ا... الرحمن الرحیم" شروع كرد:


 


فاطمه صغری سلطانی قابله قدیمی آملی

با 25 زار لفظی بله را گفتم

آنقدر سختی كشیدم كه احساس می‌كنم دویست سال زندگی كردم

با پای برهنه (بدون كلوش) و پارچه شلواری تامون در محضر به عقد شوهر خدا بیامرزم درآمدم

زن سلیطه زیر چوعه                   زن فقیه مرد آبروعه

به دنبال یك نشونه با هزار امید و آرزو برای دیدار ننه صغری مامای قدیمی و مهربان، روستاها را یكی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به روستای مزرس نیتز به پرس و جو نبود از هر كسی می‌پرسیدی راه را نشان می‌داد. چشم‌انداز زیبای جنگلی و زمین‌های شالیزاری برنج آن به تنهایی چشم هر رهگذری را به خود معطوف می‌دارد. بعد از طی مسافت نه چندان دور آنهم با ماشین جلوی یك خانه قدیمی كاه گلی با نقش و رنگی سنتی رسیدیم. بوی زندگی را می‌شد به وضوح استشمام كرد. سبزی‌های معطر داخل باغچه حیاط، مرغ و خروس‌هایی كه مشغول دانه خوردن در محوطه حیاط بودند حس و حا‌ل‌ دیگری به آدم می‌داد و در همین حین پیرزن مهربان و خوش‌سیمای قصه این هفته ما با چه شور و شوقی با تكیه بر نرده‌های چوبی ایوان خانه به استقبال ما آمد. با اصرار ننه صغری به اتاقش رفتیم، چادر شب‌های دست بافت و ظروف خانه همه چیز بوی قدیم را می‌داد اما گوشی موبایلی كه روی شارژ بود توجه ما را به خودش جلب كرد. از پسرش پرسیدیم مگر مادرتان سواد دارد كه از موبایل استفاده می‌كند؟ گفت نه ولی به خاطر گوش دادن به آهنگ‌های محلی و شاد برایش موبایل خریدیم.

چشمان ننه صغری پر از اسرار نهفته‌ای بود كه طی سال‌ها با رنج و زحمت چون گنجینه‌ای جمع شده بود. او از پای پیاده رفتن به پابوس امام رضا (ع) تا روستاهای خرمن‌كلا و شهنه‌كلا برای كمك به دنیا آوردن بچه‌ها حكایت كرد و گفت كه صدای هر بچه‌ای چه انرژی به او می‌داد.

پای سفره دل ننه نشستیم و اینگونه سخن را با "بسم ا... الرحمن الرحیم" شروع كرد:


00ixmtnkrf7z74elpbi0.jpg

فاطمه سلطانی هستم سال 1308 در میان خانواده‌ای متوسط و مذهبی در روستای مزرس به دنیا آمدم. پدم كشاورز و دامدار بود و مادرم خانه‌دار و ملاباجی (حافظ قرآن كریم و مكتب‌دار)

14 ساله بودم كه برایم خواستگار آمد و به عقدش درآمدم. در 16 سالگی بچه اولم كه پسر بود به دنیا آمد حاصل 31 سال زندگی با شوهر خدا بیامرزم 7 فرزند است 3 پسر و 4 دختر.

از مراسم بله برون و عروسی‌تان بگویید؟

شب بله برون پدر و مادر داماد و عمه خانم به همراه 13 نفر دیگر به خانه ما آمدند. با چای، نان، كماج، حلوا، گردو از آنها پذیرایی كردیم. حرف‌ها زده شد 300 تومان زر (شیربها) نوشتند.

 فردای آن روز به اتفاق پدر و مادر شوهر و عمه‌ داماد با پای برهنه (بدون كلوش) و یك دست لباس، پارچه شلواری تامون و پیراهن به محضر رفتیم و عقد كردیم برای مراسم عروسی استاد نادعلی خیاط از سنگچال به همراه شاگردش آمده بود تا جهاز عروسی‌ام را آماده كند. روز خیاط‌سر همه فامیل را دعوت كردیم و گاو گوسفند كشتیم. شب حنابندان داماد و دوستان و فامیل‌هایش به خانه ما آمدند. دست داماد را در میان هلهله در خانه ما حنا بستند و بعد بردند خانه خودشان سرش را حنا بستند. روز عروسی با اسب كهر یابو(قرمز) به كوچه ما آمدند. رسم بر این بود كه داماد سیب سرخ را باید به پشت عروس می‌زد ولی همسرم حسین آقا به خاطر عشق زیاد به دست من داد و اینگونه بود كه به كناچال خانه داماد رسیدیم. اطرافیان گفتند او پاناز می‌خواهد و پاناز یك ورزا (گاو نر) بود كه من دادند.

جهیزیه‌ات چه بود؟

مثل الان تشریفاتی نبود خیلی ساده و معمولی چند قلم كالا را به عنوان جهیزیه از جمله 3 تا نعلبكی، یك افتو، یك مجمه، 1 تاس، 3 تا استكان، 6 تا چادرشب، متكا، پشتی بردم.


kop15418zxg3kslmiylu.jpg

چقدر لفظی گرفتی؟

با گفتن بله 25 زار (ریال) لفظی گرفتم.

راز سلامتی‌تان را چه می‌دانید؟

از روغن نباتی اصلاً استفاده نمی‌كنم. هوای پاك روستا، تحرك و كار در مزارع، پیاده‌روی، استفاده از كره محلی، چون هنوز من در غذاهایم از كره محلی استفاده می‌كنم.

چه شد كه به مامایی روی آوردید؟

به خاطر علاقه زیاد حدود 6 ماه و هر روز صبح ساعت 5 از خواب بیدار می‌شدم و با پای پیاده از مزرس به طرف بیمارستان امام رضا (ع) می‌رفتم و تا 5 غروب زیردست خانم دكتر انصاری بودم و كار را از او یاد می‌گرفتم و به این كار افتخار می‌كردم چون با تولد هر نوزادی احساس سبكی و شادی خاصی به من دست می‌داد. ناف خیلی از بچه‌ها را زدم كه شاید به چند صد نفر هم برسد كه الان بعضی‌‌هاشان پزشك و مهندس شدند.

از چه روستایی و چگونه شما را برای مامایی می‌بردند؟

آن روزها كه تلفن و ماشین نبود. زمانی كه زائو درد زایمان می‌گرفت یكی از افراد خانواده‌اش با اسب یا قاطر به دنبالم می‌آمد و با پای پیاده و طی مسافت بسیار زیاد خسته و كوفته ولی با هزاران امید به خانه‌شان می‌رفتم و در وضع حمل زائو كمك می‌كردم و بچه را به دنیا می‌آوردم. معمولاً از روستاهای خرمن‌كلا، نوده، تیركلا، آمل، میله، شهنه‌كلا، نظام‌‌آباد، آهنگركلا تا اهالی جنگل نشینان اطراف منه‌كتی و جاهای زیاد دیگری كه الان به خاطر ندارم.

چه زنی از نظر شما لیاقت زن بودن را دارد؟

زنی كه ایمان داشته باشد، یكرنگ و صادق باشد، زن دشت و بیابان باشد، هنر خانه‌داری را بلد باشد.

زن خوب و نجیب، بركت و چراغ خانه است، یك مثل قدیمی است كه می‌گوید:

زن سلیطه زیر چوعه                 زن فقیهه مرد آبروعه

اگه زنی پا به پای مردش در زندگی كار كند و آبرویش را حفظ كند هیچ وقت دچار شكست نمی‌شود و بنیان خانواده‌اش مستحكم می‌ماند. زنان قدیم خیلی خوب بودند، حجابشان را رعایت می‌كردندو به بزرگتر از خودشان احترام می‌گذاشتند.

آیا ننه از زندگیش راضی است؟

سختی همه‌جا و همیشه هست باید جنگید و خوش زندگی كرد. با توجه به سختی‌های زندگی احساس می‌كنم 200 سال زندگی كردم من هم مرد صحرا و هم زن خانه بودم پا به پای شوهر خدا بیامرزم در زمین و خانه كار می‌كردم. قابله‌گی هم می‌كردم و بچه‌های زیادی از روستاهای مختلف را به دنیا آوردم كه هر كدامشان الان دكتر و مهندس و معلم و خانه‌دار شدند. در لتكا" فكا" می‌زدم و گاو و گوسفند را به آغل می‌بردم و از شیرشان ماست و پنیر درست می‌كردم. خودم با همین دستانم خانه گلی كه در آن زندگی می‌كنم را ساختم. سختی زیاد دیدم ولی خدا را به خاطر اینكه تن سالم به من داد شاكرم.

3 تا سفر كربلا و سوریه و مكه و 12 تا مشهد مقدس رفتم. نسبت به همسن و سالانم خیلی خوشبختم. روستای خودم را به اندازه جانم دوست دارم و با هیچ جای دنیا عوض نمی‌كنم.

آیا خاطره‌ای از زندگی خود دارید؟

گاوی داشتم كه مریض بود ولی با این حال شیرش را می‌دوشیدم و از آن استفاده می‌كردیم یك روز بچه‌ها دیدند حال گاو بدتر شد به نعمت‌ا... عمو خبر دادند و او گاو را ذبح كرد در حال فكا زدن زمین بودم كه به من خبر دادند خیلی ناراحت شدم. فكا را به زمین انداختم و به طرف خانه حركت كردم. وقتی رسیدم دیدم شر گاو روی زمین ریخته گفتم ای كاش دخترم می‌مرد و گاوم زنده بود. دخترم موهای بلند و چشمان مشكی داشت كه جذاب و خیره‌كننده بود او بعد از اینكه از گوشت این گاو خورد مریض شد و از دنیا رفت. داغ بزرگی بود و جگرم آتش گرفت از خدا خواستم دلم را آرام كند از آنجائیكه ارادت خاصی به امام رضا (ع) كه هنوز تا آن موقع حرمش را ندیده بودم، داشتم خواستم تا دختری مثل او را به من بدهد كه در شش ماهگی او را به پابوس آقا ببرم و همین شد از مزرس تا نظام آباد برایم چاوشی كردند و60 تومان هم كه آن موقع پول زیادی بود به عنوان خرجی راه جمع شد و به این آرزوی خودم هم رسیدم.

در پایان چه صحبتی با جوانان دارید؟

از جوانان عزیز و فرزندان خودم می‌خواهم در حریم خود راه بروند به بزرگتر از خود احترام بگذارند و پا را از گلیم خودشان درازتر نكنند. با خدا باشند تا همیشه دعای خیر پدر و مادرانشان پشت سرشان باشد.

ربابه محمدزاده