حسین صادقی تنها ساکنه روستای ابوالحسن آباد شهرستان آمل

 همه زندگی ام را مدیون امام حسینم ؛ 

خوابی که مسیر زندگی ام را عوض کرد ؛

زندگی در روستایی که هیچ همسایه ای نداشته باشی خیلی سخت است ؛

روستای ابوالحسن آباد 30 سال پیش 12 خانوار و 60 نفر جمعیت داشت ؛

خیلی برایم جالب بود بدانم واقعاً چه عاملی باعث شد یک نفر در روستایی که حتی یک خانواده در آن زندگی نمی کند ، ماندگار شود . زمانی که همه گذاشتند و رفتند شهر ، جز تلی از خرابه و زمین های کشاورزی چیز دیگری باقی نمانده بود . عموحسین تنها ساکنه روستای ابوالحسن آباد از بخش دابودشت شهرستان آمل است که زرق و برق های شهر و وابستگی های آن نتوانست او را به وسوسه بیندازد و از دلبستگی هایش دور کند . دلبستگی های عموحسین یک تکه زمین بود و یک مسجد و حسینیه و یک عشق قدیمی که شاید زمانی که در آغوش مادر پای به روضه سیدالشهدا می گذاشت ، با شیرش عجین شد و امروز محب سینه چاک پسر فاطمه الزهرا (س) . از چین و چروک پیشانیش و خمیدگی قدش فهمیدم زندگی سخت و پر فراز و نشیبی داشته است . اما هیچگاه تسلیم مشکلات نشد و قرص و محکم با توکل به خدا و عنایت ویژه ائمه توانست روی پای خود بایستد و یکه و تنها ماندگار شود . وی با چشمانی پر از اشک از خوابی که مسیر زندگی اش را عوض کرد چنین گفت :




 حسین صادقی تنها ساکنه روستای ابوالحسن آباد شهرستان آمل

 همه زندگی ام را مدیون امام حسینم ؛ 

خوابی که مسیر زندگی ام را عوض کرد ؛

زندگی در روستایی که هیچ همسایه ای نداشته باشی خیلی سخت است ؛

روستای ابوالحسن آباد 30 سال پیش 12 خانوار و 60 نفر جمعیت داشت ؛

خیلی برایم جالب بود بدانم واقعاً چه عاملی باعث شد یک نفر در روستایی که حتی یک خانواده در آن زندگی نمی کند ، ماندگار شود . زمانی که همه گذاشتند و رفتند شهر ، جز تلی از خرابه و زمین های کشاورزی چیز دیگری باقی نمانده بود . عموحسین تنها ساکنه روستای ابوالحسن آباد از بخش دابودشت شهرستان آمل است که زرق و برق های شهر و وابستگی های آن نتوانست او را به وسوسه بیندازد و از دلبستگی هایش دور کند . دلبستگی های عموحسین یک تکه زمین بود و یک مسجد و حسینیه و یک عشق قدیمی که شاید زمانی که در آغوش مادر پای به روضه سیدالشهدا می گذاشت ، با شیرش عجین شد و امروز محب سینه چاک پسر فاطمه الزهرا (س) . از چین و چروک پیشانیش و خمیدگی قدش فهمیدم زندگی سخت و پر فراز و نشیبی داشته است . اما هیچگاه تسلیم مشکلات نشد و قرص و محکم با توکل به خدا و عنایت ویژه ائمه توانست روی پای خود بایستد و یکه و تنها ماندگار شود . وی با چشمانی پر از اشک از خوابی که مسیر زندگی اش را عوض کرد چنین گفت :

ضمن معرفی خود کمی از گذشته تان بگویید :


sxbok4l18y1s2svv6hx7.jpg

حسین صادقی هستم . 74 ساله از روستای نرگس مرز . پدرم کشاورز بود و مادرم خانه دار . دو ساله بودم که پدرم را از دست دادم و از محبتش محروم شدم . مادرم باجی برایمان که دو برادر و دو خواهر بودیم هم پدر شد و هم مادر . یادم نمی رود در سرمای زمستان بنده خدا به خاطر سیر کردن شکم چهار تا بچه قد و نیم قد در خانه مردم کار می کرد و تابستان ها هم وقت خرمن کوبی "جینگا سر" در زمین های کشاورزی پا به پای مردها عرق می ریخت .

آیا عموحسین سواد خواندن و نوشتن دارد :

سواد خواندن و نوشتن ندارم ، چون اصلاً به مکتب خانه یا مدرسه نرفتم . ولی در دوران مقدس سربازی در کلاس های ضمن خدمت شرکت کردم و توانستم به اندازه ای که بتوانم چاره خودم را بکنم و حداقل اسمم را بنویسم درس بخوانم. با یک آهی از ته دلش گفت ، دخترم بیسوادی خیلی بده .

از دوران جوانیت بگو ، اینکه آیا جوانی کردی :

18 سالم بود و بچه دوم خانواد بودم که برای کمک به برادر بزرگترم در هزینه زندگی پیش پسرعمه ام قرار شدم . به این صورت که با اسب به زغال کوره روستای بلیران می رفتم و از آن طرف با زغال برمی گشتم و ماهی 5 تومان حقوق می گرفتم . 21 ساله شدم که به خدمت سربازی رفتم و سال 46 ازدواج کردم که ثمره آن 8 فرزند است .

آیا از زندگی ات راضی هستی با توجه به سختی های زیادی که در این راه کشیدی :

خوردن یک لیوان آب هم سخت است و در سختی هاست که مرد ساخته می شود . من چه کاره باشم که از زندگی ام راضی نباشم درمقابل خدای بزرگی که نعمت سلامتی و همسر خوب و مهربان را به من داده که در همه مراحل با من همراه بوده ، با دار و ندارم ساخته و تنهام نگذاشته . بچه های باعرضه و کاری دارم که در شهر زندگی می کنند به جز آقامرتضی ، پسر کوچکترم که پیشم مانده و در کارهای کشاورزی و تکیه و مسجد کمک حال من هست و خدارا شکر می کنم به خاطر همه داده ها و نداده هایش .

چرا ابوالحسن آباد خالی از سکنه است :

به خاطر نبود امکانات و وجود مشکلات در چند سال پیش تقریبا همه اهالی روستا به شهر و روستاهای مجاور مهاجرت کردند . ابوالحسن آباد در 13کیلومتری شهرستان آمل قرار دارد . 30 سال پیش 60 نفر جمعیت داشت که شغل بیشتر آنها کشاورزی بود . برق داشتیم ولی آب بهداشتی نداشتیم . داخل حیاط چاه مان زرداب پیدا کرد و نمی شد آن را حتی برای شست و شو استفاده کرد. به همین منظور به روستای اسپیاری واقع در 5 کیلومتری روستایمان می رفتیم و آب می آوردیم . بعضی ها هم از روستاهای مجاور یا شهر آب تهیه می کردند . عده ای هم زمین های خشکه خودشان را فروختند و به شهر نقل مکان کردند . همه اینها بهانه ای شد تا روستائیان از زادگاه اصلی شان دور شوند .

چه انگیزه ای باعث شد تا شما در روستا بمانید :

بعد از اینکه روستا خالی از سکنه شد ، در خانواده ما هم همیشه همسرم گله می کرد که چرا ما باید بمانیم . واقعاً زندگی تو روستایی که نه همسایه داری و نه دوست و رفیقی که زمان تنهایی ات را با آنها سر کنی خیلی سخت و طاقت فرسا بود . یک خواب مسیر زندگی ام را با همه ممانعت خانواده و فامیل عوض کرد . نیمه شبی خواب دیدم میانه راه آقایی جلویم را گرفت و گفت ، این تکیه که دارد خراب می شود ، خانه من است . همت کن و بسازش . گفتم چیزی ندارم کسی هم نیست کمکم کند .

بچه هایم هم کوچکند . آن بزرگوار گفت تو شروع کن ما کمکت می کنیم . صبح که بیدار شدم پریشان بودم . موضوع را با همسرم درمیان گذاشتم ولی او گفت که این حرف ها را از خودت درآوردی تا ما را راضی به ماندن کنی ولی اشتباه می کنی من اصلا اینجا نمی مانم باید از این روستا برویم .

با این شرایط شما چه تصمیمی گرفتید :

هر کار می کردم نتوانستم نظر خانواده ام را عوض کنم . بین رفتن و ماندن مردد بودم . تمام افکارم به هم ریخته بود . تا اینکه دوباره نزدیک چهل و هشتم خانمم خواب دید که 5 خانم مشکی پوش که روی صورتشان نقاب داشتند ، آمدند و دست او را گرفتند و بردند داخل تکیه قدیمی و شروع کردند به قرآن خواندن . به همسرم گفتند تو هم بخوان . گفت من قرآن بلد نیستم . گفتند ما همین طوری تو را قبول داریم ، بیا بنشین در جمع ما . همسرم جواب داد که تکیه ما خراب است . گفتند ناراحت نباشید ما کمک تان می کنیم . امیدتان به خدا باشد همه چیز درست می شود .

چگونه این تکیه دوباره رونق گرفت :

فردای روزی که همسرم خوابش را برای ما تعریف کرد ، گفت ما اینجا می مانیم و تکیه را از نو می سازیم . شب اول محرم به اندازه خودمان غذا درست می کردیم و با یک ضبط کوچک به همراه بچه هایم به تکیه می رفتیم و با گوش کردن به مرثیه و مداحی خودمان غریبانه بدون روحانی و مداح و مردم برای امام حسین (ع) عزاداری می کردیم . بعد می آمدیم خانه گریه می کردیم و می گفتیم همه از اینجا رفتند و دارند در تکایایی که پر از جمعیت است عزاداری می کنند . اما اینجا هیچکس نیست . از فردای آن روز بر آن شدیم تا تکیه را احیا و دوباره از نو بسازیم . برای همین تصمیم گرفتم عایدات یک ساله یک خویز (برابر با هزار متر) از زمین کشاورزی ام را برای این کار خرج کنم . با کمک بچه ها از ماه رمضان تا بهار اسکلت ساختمان تکیه را بنا کردیم و به خاطر کم آبی در تابستان دوباره پاییز به ساخت و ساز ادامه دادیم . با همت بعضی از اهالی روستا و روستاهای مجاور و لطف و کرم صاحبخانه (امام حسین «ع» ) حدواً دو سال طول کشید تا تکیه درست شد . ولی مشکلات همچنان مثل نبود آب وجود داشت . جمعیت عزادار ما اول به 50 نفر نمی رسید ولی الان ما در هر شب 300 نفر را شام می دهیم .

الان در محرم وقتی دوروبرتان شلوغ می شود چه حسی دارید :

اشک تمام پهنای صورتش را می پوشاند و سرش را پایین می گیرد و با هق هق گریه از تمام وجودش می گوید : خیلی خوشحالم . چرا که هرچه دارم از حسین است . اگر نگاه آقام نبود شاید من هم با خانواده ام از اینجا رفته بودم و تا عمر داشتم شرمنده خودم و دلم می شدم . ولی قربان امام حسین (ع) شوم که با یک خواب تمام مسیر زندگی ام را عوض کرد و حقیر را به عنوان نوکر دربارش پذیرفت .

از چه روستاهایی برای عزاداری به ابوالحسن آباد می آیند :

از روستاهای دنگ پیا ، تازه آباد ، حسین آباد و میانرود برای عزاداری روز عاشورا می آیند .

عشق حسین با دل عموحسین چه کرد که نتوانست با همه موانع از روستایش دل بکند :

من که قابل نیستم . اگر مُهر محبت امام حسین بر سینه کسی زده شود خودش را تا آخر عمر غلام حلقه به گوش این آستانه می داند . باور کنید شب و روزم مثل هم بود . از یک طرف فشار خانواده و اطرافیان و از طرفی یک مسجد و تکیه با قدمت قدیمی و نداشتن امکانات و پول برای ساخت بنای جدید و دلبستگی شدید برای ماندن ، همه دست به دست هم دادند تا نتوانم از روستا بروم ولی عشق حسین آتشم زد .