گفتگو با جانباز آزاده حاج حسن محمدزاده

-        اردوگاه 18 العباس بعقوبه زمستان های وحشتناک سرد و تابستان های بسیار گرم و سوزان داشت ؛

-        نگهبانان شیعه عراقی از جیره غذایی خودشان به ما می دادند تا مراسم عزاداری امام حسین (ع) را برگزار کنیم ؛

-        به اندازه ای به ما غذا می دادند که نمیریم ؛

-        باید مواظب دشمنی باشیم که با تکنولوژی پیشرفته قصد ورود به خانه هایمان را دارد؛

محرم این جا با غربت محرم زندان خیلی فرق داره . از دلتنگی های اردوگاه 18 العباس که 5هزار نفر از بهترین بچه های روح ا... مثل مادرشان فاطمه الزهرا غریبانه سر در گریبان فرو می بردند و با جیره غذایی نان خشک و آب ، با تمام وجودشان برای سید جوانان بهشتی عزاداری می کردند . سربازانی که بی هویت و انگار که اصلا در این دنیا نبودند مجبور بودند در گوشه ای از کشور متجاوز به خاک پاک وطن و ناموسشان در آن هوای سنگین نفس بکشند . وقتی که بغض بچه ها با یه یا ابوالفضل می ترکید و صدای هق هق ناله هایشان نه از سر درماندگی بلکه به عشق رهبر و همسفران شهیدشان تمام خاک عراق را به لرزه می آورد . اینها گوشه ای از حرف های دل یه عاشق امام و رهبرییه که این هفته بی بهونه یا بابهونه وقتی صفحه روزشمار تاریخ رو ورق می زدم به 6 آذر روز تجلیل از اسرا و مفقودین برخوردم و بر آن شدم تا گپ و گفتگویی صمیمی با برادر آزاده حاج حسن محمدزاده ترتیب دهم که نظرتان را به مطالعه آن جلب کنیم .


 

 


 

-        اردوگاه 18 العباس بعقوبه زمستان های وحشتناک سرد و تابستان های بسیار گرم و سوزان داشت ؛

-        نگهبانان شیعه عراقی از جیره غذایی خودشان به ما می دادند تا مراسم عزاداری امام حسین (ع) را برگزار کنیم ؛

-        به اندازه ای به ما غذا می دادند که نمیریم ؛

-        باید مواظب دشمنی باشیم که با تکنولوژی پیشرفته قصد ورود به خانه هایمان را دارد؛

محرم این جا با غربت محرم زندان خیلی فرق داره . از دلتنگی های اردوگاه 18 العباس که 5هزار نفر از بهترین بچه های روح ا... مثل مادرشان فاطمه الزهرا غریبانه سر در گریبان فرو می بردند و با جیره غذایی نان خشک و آب ، با تمام وجودشان برای سید جوانان بهشتی عزاداری می کردند . سربازانی که بی هویت و انگار که اصلا در این دنیا نبودند مجبور بودند در گوشه ای از کشور متجاوز به خاک پاک وطن و ناموسشان در آن هوای سنگین نفس بکشند . وقتی که بغض بچه ها با یه یا ابوالفضل می ترکید و صدای هق هق ناله هایشان نه از سر درماندگی بلکه به عشق رهبر و همسفران شهیدشان تمام خاک عراق را به لرزه می آورد . اینها گوشه ای از حرف های دل یه عاشق امام و رهبرییه که این هفته بی بهونه یا بابهونه وقتی صفحه روزشمار تاریخ رو ورق می زدم به 6 آذر روز تجلیل از اسرا و مفقودین برخوردم و بر آن شدم تا گپ و گفتگویی صمیمی با برادر آزاده حاج حسن محمدزاده ترتیب دهم که نظرتان را به مطالعه آن جلب کنیم .

خودتان را معرفی نمایید :

حسن محمدزاده هستم . سال 47 میان خانواده ای مذهبی در روستای اسپیاربن واقع در 3 کیلومتری شهرستان آمل به دنیا آمدم . مادر خدابیامرزم خونه دار و پدر مرحومم مشهدی علی اکبر محمدزاده کشاورزی زحمتکش و مردی متدین بود که به حق الناس خیلی اهمیت می داد . تحصیلات ابتدایی را در روستای خودمان و راهنمایی را در دبستان شهید فتاحی بوران به اتمام رسوندم . بنا به دلایلی دیگه ادامه تحصیل ندادم و به جوشکاری روی آوردم و تونستم با تلاش و جدیت فراوون و علاقه ای که به این حرفه داشتم استاد کار شوم . تازه تو اوج کار و شور هنرم بودم که متوجه شدم 19 سالم شد و باید خودمو برای خدمت مقدس سربازی آماده کنم . برای همین بود که بدون فوت وقت در سال 66 از آمل به لشگر 88 زرهی زاهدان اعزام شدم و پس از پشت سر گذاشتن 3 ماه آموزشی در تاریخ 10/66 بعد از تقسیم شدن به منطقه جنگی سومار اعزام شدم .

چی شد که به اسارت درآمدید :

27/4/67 زمانی که ایران قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفت درست 31/4/67 دشمن بعثی با وجود قبول آتش بس ، دوباره حملات سنگینش را علیه ما آغاز کرد . صبح همان روز بعد از نگهبانی در آن شب برای تعویض پست ها و خوردن صبحانه به سنگر استراحت آمدیم . حین آماده کردن صبحانه یک دفعه صدای هواپیمای عراقی و انفجار بمب در پشت خط به گوشمان رسید . با شنیده شدن صدای انفجار دستور آماده باش صادر شد و فهمیدیم که عراقی ها به تعهدات خودشان عمل نکردند و حمله را آغاز کردند . ناگفته نماند روزهای قبل هم تحرکاتی از جانب دشمن در طول خط شان دیده می شد . با دستور آماده باش تا ساعت 11 صبح در سنگر نگهبانی بودیم که دستور عقب نشینی تاکتیکی صادر شد . به این منظور که حدود چند کیلومتر عقب نشینی کنیم و در جایی مطمئن در خط 2 و 3 به دفاع مشغول شدیم . پس از طی مسافتی حدود 10 الی 15 کیلومتر وقتی به جای امن رسیدیم باخبر شدیم که دشمن کل منطقه را محاصره کرده (منطقه سومار به شکلی بود که حدود 3 لشگر حاضر در این منطقه باید از پلی به نام هفت دهنه عبور می کردند و ما در زیر ذربین آنها بودیم . ساعت 5 بعدازظهر با مشاهده تانک ها و نیروهای عراقی پی به عمق فاجعه بردیم و فهمیدیم که چه بلایی به سرمان آمده .

از لحظه ای که به اسارت در آمدید بگویید :

بعد از اینکه به اسارت درآمدیم ما را سوار ماشین های ارتشی کردند و به طرف خاک عراق حرکت دادند . در هوای بسیار گرم و سوزان سومار واقعاً توان بچه ها خیلی پایین آمده بود . پس از ورود به خاک عراق ما را در یک پاسگاه مرزی مستقر کردند و تا صبح بدون آب و غذا نگه داشتند و روز بعد دوباره سوار ماشین های روباز ارتشی در شهر مندلی عراق عبور دادند . پس از آن به شهر بعقوبه به یک پادگان به اسم اردوگاه 18 العباس انتقال دادند . شهر بعقوبه در بدترین نقطه آب و هوایی عراق واقع شده بود . چرا که زمستان های وحشتناک سرد و تابستان های بسیار گرم و سوزانی داشت و اسرای این اردوگاه نیز بسیار مظلوم واقع شده و از کمترین حق طبیعی خود هم بی نصیب بودند و هم اکنون هم بعد از گذشت 22 سال هنوز مردم ما نمی دانند که چنین زندانی وجود داشت و اگر کسی هم در جریان اسارتمان قرار می گرفت فکر می کرد که در زندان شهر رمادیه یا تکریت بودیم .

اولین روزهای اسارت چگونه بود :

در اردوگاه العباس حدود 5 هزار نفر از اسرای ایرانی در 3 سوله حضور داشتند . مساحت هر سوله 2هزار متر مربع بود . که با درنظر گرفتن اتاق رییس ، اتاق آمار ، سرویس بهداشتی و ... فضای اصلی 1000 متر برای 1600 اسیر ایرانی بود .

بعد از 3 ماه جابجایی که انجام شد ما را به سوله های دیگری منتقل کردند که از امکانات نسبتا بهتری برخوردار بود . چرا که در 3 ماه اسارتمان در سوله قبلی حمام و دستشویی نبود . بنابراین به محض نقل و انتقالات در حیاط سوله دستشویی درست کردند و ما با تهیه سطل آب نظافت را انجام می دادیم . اولین حمامی که کردیم بعد از حدود یک ماه بود که عراقی ها با آوردن تانکرهای بزرگ آب به هر نفر حدود 3 دقیقه وقت استحمام دادند . بنابراین ما با این فرصت کم توانستیم سر خود را با آب و صابون شستشو دهیم .  

رفتار عراقی ها با شما چگونه بود :

عراقی ها با اسرای ایرانی بدترین رفتارها را داشتند . روزهای اول اسارت در دست هر یک از نگهبانان یک کابل 2 متری بود که با آن به بهانه های واهی اسرا را به باد کتک می گرفتند. اما با گذشت زمان وضع از قبل کمی بهتر شد و تشکیلات منسجم تری روی کار آمد که نظم را برقرار کرد که همه این تحولات حاصل تلاش خود بچه های ایرانی بود .

ماه محرم را در زمان اسارت چگونه برگزار می کردید :

اسارت من همزمان با ماه محرم شد و چون در اردوگاه العباس از تمام استان های ایران عزیزمان اسرا حضور داشتند . هر استان برای خود یک دسته عزاداری راه انداخت که استان مازندران نیز دسته سینه زنی را آماده کرد و دقیقا یادم می آید که یکی از آزادگان مازندرانی نوحه گهواره خالی ، قنداقه خونین حضرت علی اصغر (ع) را خواند . شب دوم و سوم عراقی ها مانع برگزاری مراسم می شوند و ما مخفیانه برگزار می کردیم ولی بعد از شب سوم کلا ممنوع شد . یکی از خاطراتی که از این روزها دارم این است که در حین برگزاری مراسم عزاداری چند تا از نگهبانان شیعه عراقی وقتی بچه ها را می دیدند که با چه شور و عشقی ، بی ریا و بدون هیچ امکاناتی ، خالصانه عزاداری می کنند ، با تهیه نان خشک از پس مانده های وعده غذایی شان و شربت از اسرا پذیرای می کردند که آزادگانی که در آسایشگاه یک حضور داشتند حتی این خاطره به یادشان مانده .

جیره غذایی خاصی داشتید :

جیره غذایی ما بسیار بد و غیرقابل تحمل بود . چرا که آنهایی که در اردوگاه ما بودند حتی یک شب را سیر نخوابیدند . چون عراقی ها به اندازه ای به ما غذا می دادند که نمیریم و مستقیم هم می گفتند آنقدر به شما غذا می دهیم که زنده بمانید ، به مسئولان ایرانی تحویل تان دهیم .

زمان اسارت ، چگونه از ارتحال امام خمینی (ره) باخبر شدید :

داخل آسایشگاه یک دستگاه تلویزیون وجود داشت که فقط شبکه عراق را نشان می داد . در تمام مدت بیماری و بستری بودن امام (ره) فقط یک شب آنهم خلاصه ای از وضعیت جسمانی شان را اعلام کردند و در روزهای بعد خبرهای خوبی را ما از ایشان نداشتیم . همه نگران بودیم تا آن روز که خبر ارتحال ملکوتی شان به گوش اسرا رسید . دیگر کسی به حال خودش نبود . تمام اردوگاه در هاله ای از غم و اندوه فرو رفت و یک هفته در این اردوگاه از سوی اسرای ایرانی عزای عمومی اعلام شد و چون برگزاری مراسم ختم ممنوع بود . بچه ها به خواندن قرآن اکتفا کردند .

آیا خانواده تان از اسارت شما خبر داشتند :

از آنجایی که من بچه آخر خانواده ام بودم پدر و مادر خدابیامرزم در یک بحران شدید روحی به سر می بردند روزها به واسطه گریه ها و ناله های مادرم همه زنان محله در خانه مان جمع می شدند و ابراز همدردی می کردند . پدر و برادر بزرگترم نیز به هر جایی که فکرشان می رسید و می توانستند خبری از من بگیرند سر می زدند ولی هر دفعه ناامیدتر ازقبل برمی گشتند . مثل کسانی که عزیزشان را از دست داده باشند و اگر توجهات الهی نبود تحملش برای آن ها که از من بی خبر بودند بسیار سخت بود .

خبر آزادیتان را چگونه متوجه شدید :

بعد از شروع اشغال کویت توسط عراق و احتمال حمله آمریکا به عراق ، کم کم زمزمه آزادی اسرا به گوش می رسد تا اینکه یک روز صدام در صفحه تلویزیون حاضر و پیام مهمی را برای مردم خواند و آن قبول شرایط ایران بود . اولین شرط قطعنامه هم بازگشت به نوار مرزی و تبادل اسرای جنگی بود . با شنیدن این خبر بچه ها به جشن و شادی پرداختند . پس از 25 روز نوبت به اردوگاه ما رسید و نیروهای صلیب سرخ آمدند و تازه ما را ثبت نام کردند و 21/6/69 سوار اتوبوس شدیم و از طریق مرز خسروی ما را تحویل نیروهای ایرانی دادند . هنگام ورود به خاک پاک میهن ، با دیدن پرچم 3 رنگ ایران همه بچه های ما سجده شکر به جا آوردند و بر آن بوسه زدند .

آزاده از دیدگاه شما یعنی چه :

اسارت فقط در بند بودن و اختیاری از خود نداشتن نیست . بلکه زمانی زندانی هستی که نتوانی از حقوق به حق خود و هموطنانت دفاع کنی و دیگران و بیگانگان برایت حریم و حدود را مشخص کنند و الان پس از گذشت سال ها از آزادیمان وقتی فکر می کنیم که هدف دشمن بعثی نه تنها اشغال خاک کشورمان بلکه تصاحب همه ارزش ها و به دست گرفتن سرنوشت جوان ها و نخبگان علمی بود . مفتخرم بگویم ، ایستاده بودیم و هستیم و حاضریم . این زندانی بودن را به جان و دل بخریم و در اسارت باشیم و لذت شیرین آزادی را از خود دور کنیم . اما مردم کشورمان در رفاه و آسایش کامل به سر ببرند چرا که این تنها حرف من نیست بلکه عقیده راسخ همه آزادگان حاضر در اردوگاه عراق بود .

آیا فکرشو می کردید که روزی آزاد شوید :

اصلا به فکر آزادی نبودیم . چون در دست دشمن خونخواری اسیر بودیم که به مردم خود هم رحم نمی کرد . با توجه به اینکه در اردوگاه مفقودین هیچ خبری از خانواده خود نداشتیم ولی با ایمان و اعتقاد به خدا و تاسی گرفتن از آقامان ابی عبدا...الحسین همیشه کورسوی امیدی برایمان وجود داشت .

رسالت آزادگان در موقعیت حساس کنونی چیست :

رسالت ما در حال حاضر به مراتب سنگین تر از زمان جنگ است . چون زمان جنگ دشمن رودررو و با اسلحه های جنگی و تا دندان مسلح آمده بود اما الان با تکنولوژی های پیشرفته در داخل شهرها و خانه ها به جنگ ما آمده . آنها می خواهند همه مقدسات را از ما بگیرند و بهترین سرمایه را که جوانان خوشنام و نخبه مان هستند را به بیراهه بکشند . پس باید بیدار باشیم و با استعانت از خدای مهربان و بیانات مقام معظم رهبری نقشه های دشمن را نقش بر آب کنیم که نمونه بارز آن محرم سال 91 بود که حضور جوانان در مراسم عزاداری مشت محکمی شد بر دهان استکبار جهانی .

فعلا مشغول چه کاری هستید :

بعد از اسارت به تحصیلاتم ادامه دادم در اداره آموزش و پرورش مشغول به کار شدم و در حال حاضر در یکی از مدارس فریدونکنار به عنوان معاون اجرایی مجتمع افتخار خدمتگزاری به جوانان دانش آموز را دارم .

چه سالی ازدواج کردید :

سال 69 ازدواج کردم و صاحب 3 فرزند دختر به نام های زهرا ، حدیث و سوگند می باشم و با توجه به اینکه بعد از دوران اسارت از شرایط روحی و جسمی خوبی برخوردار نبودم ولی همسر عزیزم با صبوری مرا تحمل می کرد ، تشکر می کنم .

و حرف پایانی :

از کلیه هم محلی های عزیز که در طول دوران اسارت ، همواره در کنار خانواده ام بودند و لحظه ای خصوصا پدر و مادرم را تنها نگداشتند تشکر و قدردانی می کنم که رفتار خوب و درخور تحسین مردم خوب و دوست داشتنی روستایم باعث شد که خود را تا آخر عمر مدیون آنها بدانم . همچنین از برادران و خواهران عزیزم نیز به خاطر همه محبت شان سپاسگزارم .