زمان برگزاری مسابقه فوتبال احساس می کنم خودم دارم توی زمین بازی می کنم

23 سال خدمتگزاری در زینبیه آمل از افتخارات زندگی ام می باشد

جواد نکونام را خیلی دوست دارم چون وقتی گل می زند مغرور نمی شود

این جا و آنجا شنیده بودیم فلانی طرفدار سرسخت تیم مورد نظرش هست ولی دیگه این  مدلش را ندیده بودیم. هرچند هیجان، سن و سال نمی شناسد. لیلا خانم با قریب به 80 سال سن، طرفدار دو آتیشه استقلال هست که تعصب خاصی هم نسبت به این تیم دارد و با چه عشقی در مورد بازیکنان و برد و باخت آنها حرف می زند. تمام دوران زندگیش پر از فراز و نشیب بوده و روزهای سختی را هم پشت سر گذاشته است. وقتی با او در دفتر نشریه به گفتگو نشستم واقعا در مقابل این همه انرژی و عشق و سر زندگی کم آوردم. خانم زمانی از محبوب ترین بازیکن تیمش چنین می گوید:


زمان برگزاری مسابقه فوتبال احساس می کنم خودم دارم توی زمین بازی می کنم

23 سال خدمتگزاری در زینبیه آمل از افتخارات زندگی ام می باشد

جواد نکونام را خیلی دوست دارم چون وقتی گل می زند مغرور نمی شود

این جا و آنجا شنیده بودیم فلانی طرفدار سرسخت تیم مورد نظرش هست ولی دیگه این  مدلش را ندیده بودیم. هرچند هیجان، سن و سال نمی شناسد. لیلا خانم با قریب به 80 سال سن، طرفدار دو آتیشه استقلال هست که تعصب خاصی هم نسبت به این تیم دارد و با چه عشقی در مورد بازیکنان و برد و باخت آنها حرف می زند. تمام دوران زندگیش پر از فراز و نشیب بوده و روزهای سختی را هم پشت سر گذاشته است. وقتی با او در دفتر نشریه به گفتگو نشستم واقعا در مقابل این همه انرژی و عشق و سر زندگی کم آوردم. خانم زمانی از محبوب ترین بازیکن تیمش چنین می گوید:

hhnjqztmttxff8mm7wyt.jpg


از خودتان برای ما بگویید

لیلا زمانی هستم 80 ساله، در روستای مهدیخیل شهرستان آمل واقع در کهنه خط. میان خانواده ای متوسط به دنیا آمدم. پدرم دستفروش بود و با پای پیاده از روستای خودمان، وسایل مورد نیاز مثل قند، چای، روغن و غیره... را روی دوشش برای فروش به طرف بابل می برد و تا نمی فروخت به خانه نمی آمد. مادرم هم خانه دار بود، ما سه برادر و دو  خواهر بودیم که برادرانم هر کدام در 10، 9و 5 سالگی به خاطر ابتلاء به زردی فوت کردند.

دوران کودکی تان چگونه گذشت

نه سالم بود که پدرم از دنیا رفت و مارا با دنیایی از مشکلات تنها گذاشت. چیزی از بازی و کودکی ام نفهمیدم. وضع مالی مان هم تعریفی نداشت. زمان ما خانه ها گلی بود و حصار و دروازه ای نداشت. توی یک حیاط بزرگ، چند تا خانه کنار هم قرار داشت، من و مادر و خواهرم هم توی یک خانه 50 متری زندگی می کردیم. چون پدر بالا سرمان نبود، مادرم خانه فامیل و آشنا کار می کرد تا شکم ما را سیر کند و دست مان جلوی کسی دراز نباشد.

چه شد که به شهر آمدید

تا 19 سالگی در ولایت خودمان ماندیم و با ازدواج خواهرم که از من بزرگتر بود به نیاکی محله منزل مرحوم جمال عمرانی آمدیم. چون پدرم پیش آن خدا بیامرز کار می کرد و "قرار بود" از ما اجاره خانه نمی گرفت

از ازدواجت برایمان بگو

مرحوم عمرانی صاحبخا نه ام مرد بسیار شریف و مهربانی بود و با محبتی که در حق ما می کرد کمتر جای خالی پدرم را حس می کردیم تا جایی که وقتی می خواست پسرش را به مهد کودک بفرستد به مادرم گفت که لیلا خانم هم همراه پسرم با سرویس به مهد کودک برود و همانجا هم کار کند و با حقوق آن دستش تو جیب خودش باشد،کرایه رفت و برگشتش هم با من. بنا بر این در مهد کودک، مشغول به کار شدم. دست بر قضا یک روز حین رفتن به مهد کودک ماشین مان خراب می شود،آقایی که داشت از آنجا رد می شد به کمک مان آمد و همانجا عاشقم شد و از من خواستگاری کرد. موضوع را با مادر و خانم عمرانی در میان گذاشتم و پس از تحقیق، جواب مثبت دادیم.

مراسم عقدتان چگونه برگزار شد

بعد از اینکه جواب مثبت دادیم برای اینکه به هم محرم شویم قرار عقد را گذاشتیم. پس از جاری شدن صیغه، داماد به خانه خودش رفت و ما همدیگر را تا روز عروسی ندیدیم. خرید عقد ما هم فقط یک انگشتر طلا بود و بس، نه آیینه و شمعدان نه لباس.جهیزیه ام هم یک گلیم، یک دست رختخواب، سه تا استکان و نعلبکی، یک عدد کتری و دو تا لیوان. عروسی هم خیلی ساده و دور از تجملات و در صفا و صمیمیت برگزار شد.

چند فرزند دارید

ثمره زندگی ام هفت فرزند است. سعید کاردر کارمند صدا و سیما در کانادا، حسین حسابدار شرکت مرغ گوشتی در تهران، حسن مهندس راه و ساختمان، علی سال آخر رشته پزشکی، نسرین خانه دار، سیمین استاد قرآن، سیما کارمند کارگزینی بیمارستان امام رضا(ع) آمل.

چه شد که به فوتبال علاقمند شدید

وقتی پسرم برای بازی والیبال به زمین ورزشی می رفت، دوست داشت من هم همراهش باشم و در همین رفت و آمدها و دیدن هیجانت بازی از سوی بازیکنان و تماشاچیان، یک جرقه ای در من به وجود آمد و از آنجایی هم که همین پسرم از طرفداران سر سخت استقلال بود،  به این تیم علاقمند شدم و از آن زمان تا حالا همیشه پای فوتبال استقلال نشستم و بازی شان را دنبال کردم.

چگونه در جریان بازی استقلال قرار می گیرید

 هنگام برگزاری بازی استقلال بچه هایم به من زنگ می زنند و خودم هم از طریق تلویزیون و رادیو در جریان قرار می گیرم و با همه وجودم برای پیروزی شان دعا می کنم.

زمانی که استقلال بازی دارد چه کار می کنید

زمان برگزاری مسابقه هیجان عجیبی دارم. یک استرس همراه با انتظار، انگار خودم دارم توی زمین بازی می کنم. 90 دقیقه نفس گیر، لحظات سختی هست از یک طرف تیم محبوبم و از طرف دیگر زحمت بچه های استقلال. عصر چهارشنبه همه بچه هایم به خانه ام می آیند که دور هم باشیم و اگر همزمان با بازی استقلال باشد به اتاق دیگری می روم و تسبیح به دست برای پیروزی تیم دعا می کنم. وقتی هم یکی از بچه ها زمین می خورد، دلم می گیرد و ناراحت می شوم.

پس از بازی چه احساسی دارید

پس از بازی وقتی که تیم استقلال، پیروز می شود خدارا شکر می کنم و نماز شکرانه می خوانم و برای سلامتی همه آنها دعا می کنم و شکلات و شیرینی پخش می کنم.

چقدر نسبت به تیم مورد علاقه ات متعصب هستی

از طرفداران دو آتیشه هستم تا جایی که اگر آنها خوب بازی نکنند و ببازند حالم بد می شود. یکی دو سال پیش در یکی از بازی های استقلال و پیروزی پس از شکست استقلال مریض شدم و کارم به بیمارستان کشید. می توانم به جرات بگویم بازیکنان استقلال مثل بچه های خودم هستند و به همان اندازه هم نگرانشان هستم.

شنیدم همچنان با وجود 80 سال سن هنوز هم کار تزریقات را انجام می دهید

بله، چون کارم را خیلی دوست دارم، جوانی به دل هست نه به سن، الان هم وقتی می خواهم بیرون بروم، مقداری پنبه و الکل با خودم می برم که اگر احیانا کسی مریض شد و نیاز به تزریق آمپول داشت، کارش را راه بیندازم.

از کارهای روزمره تان بگویید

شب موقع خواب ساعتم را زنگ کوک می کنم و چهارشب بیدار می شوم. بعد از خواندن دعا و نماز صبح به محض روشن شدن هوا به نانوایی می روم حتی وقتی بچه هایم هم خانه ام هستند. چون اعتقاد دارم که نان داغ برکت سفره خانه هست. بعد از صرف صبحانه هم برای خرید به بازار می روم. هفته ای دو بار هم درهیات قرآن شرکت می کنم.

از زندگی خودت راضی هستید

با یک لبخند رضایت از عمق وجودش می گوید، روزی هزار بار خدا را شکر می کنم. به خاطر بچه های خیلی خوبی که دارم، خصوصا عروس های مهربانی که خیلی احترامم را نگه می دارند و از گل نازکتر به من نمی گویند.همه آنها تحصیلکرده و با سواد و در عین حال با محبت هستند .همیشه خودم را خادم اهل بیت خصوصا خانم زینب(س) می دانم و در دعاهایم از این بانوی صبر و شکیبایی خواستم که شفاعت مرا در روز قیامت بنماید. ابتدای زندگی ام زیاد سختی کشیدم، 30 سال  مستاجر مردم بودم ولی الان به لطف خدا خودم صاحبخانه هستم.

این مثل که (بی مار و خواخر باش بی همسایه نباش) یعنی چه

یعنی همسایه خوب بالاتر از پدر و مادر و خواهر هست. شب و نصف شب، وقت و بی وقت به دردت می خورد. همسایه های بسیار خوبی دارم که خیلی هوایم را دارند و در کنار اینهاست که هیچ وقت احساس دلتنگی نمی کنم.

رمز موفقیت تان در تربیت بچه ها چه بوده

وقتی مدرسه ها تعطیل می شد به در مغازه ها یا مطب دکتر می رفتم و مبلغی را به آنها می دادم تا بچه هایم پیش شان حرفه ای را یاد بگیرند که وقت آنها به بطالت نگذرد. به این ترتیب در پایان هر هفته یا ماه بچه هایم از کارفرمای خود حقوق می گرفتند و هم خوشحال بودند که کاری انجام دادند. همیشه مراقب بچه هایم بودم تا خوب درس بخوانند و فرد مفید و مثمر ثمری برای جامعه و خودشان باشند.

بازیکنان محبوبتان را نام ببرید

همه بازیکنان تیم استقلال را به یک اندازه دوست دارم ولی آقای جباری بازی هایش محشره و اخلاق ورزشی بالایی دارد. عمران زاده ماهه، دروازه بان مان هم که دیگه نگو با چشمان تیز مثل عقابش به حریف اجازه نمیدهد که دروازه اش را باز کند، جواد نکونام را هم خیلی دوست دارم چون وقتی گل می زند مغرور نمی شود و جو نمیگیردش، فرهاد مجیدی هم خوب هست و با تجربه.

از نزدیکانت چه کسانی استقلالی هستند

همه بچه هایم خصوصا نوه های گلم، مجتبی، مهران، مهرداد، مرتضی، جوبین، علیرضا، ونداد، مهرگان، هستی، کوروش، پارسا، اسماعیل و اسحاق.

نظرت نسبت به جوانان و طرفداران استقلالی چیه

جوانان مثل بچه های خودم سرمایه های تمام زندگی 80 ساله من هستند، آنقدر که نفسم به نفس آنها بسته است، حالا می خواهند استقلالی باشند یا پرسپولیسی، به همین خاطر روزهای شنبه و سه شنبه که می خواهم به زینبیه تکیه اسک بروم، یک سری هم به آرایشگاه آرش و بچه های گل آنجا(آقا مجید کامیاب، جواد علی تبارو یاسر سلیمانی) می زنم که خیلی با محبتند و همیشه منتظرند تا برم پیش شان و در مورد بازی و نتیجه آن بحث و گفتگو کنیم.

از افتخارات و اینکه خادم زینبیه بودی برایمان توضیح دهید

23 سال افتخار خدمتگزاری به زینبیه تکیه اسک آمل، شد شناسنامه تمام زندگی 80 ساله ام که آن را با هیچ اعتبار و درجه ای عوض نمی کنم. جانم فدای این خانم که تمام شرف و آبرویم از ایشان و خاندان بزرگش هست. برای من نوع کار در زینبیه مهم نبود حتی زیر پای زائران را نیز جارو می کردم و در جلسات هیات قرآن و مراسم مذهبی شرکت می کردم، ولی چند سالی است که به علت بیماری و نداشتن بنیه جسمی به صورت گذشته و هر روزه حضور ندارم و فقط به عشق اهل بیت، هفته ای دو بار عصر شنبه و سه شنبه به زینبیه می روم.

از گذشته چه خاطره ای در ذهنت ماندگار شده که همیشه فکرتو مشغول می کند

29 سال پیش وقتی سعیدم به خدمت مقدس سربازی رفت، پس از شش ماه برایم نامه فرستاد که نمی توانم به مرخصی بیایم چون سر مرزم و نیروها باید درجبهه باشند، همان موقع زمزمه بین دروهمسایه زیاد بود که اوضاع وخیمه و خیلی از بچه های رزمنده را در مریوان سر بریدند و به  شهادت رساندند. وقتی هم به مسجد و زینبیه می رفتم همه در گوش هم می گفتند که پسر لیلا خانم شهید شده و این بنده خدا خبر ندارد. با شنیدن این صحبت ها، تمام تنم می لرزید و وجودم را ترس و نگرانی می گرفت. به محض اینکه به خانه رسیدم با پسرم علی که هفت سال بیشتر نداشت به طرف مریوان به راه افتادم. وقتی به سنندج رسیدیم شب بود، به ناچار در یکی از مسافرخانه ها با سه تومان پول ماندیم . فردای آن روز به طرف مریوان حرکت کردیم، تا رسیدیم به مقر فرماندهی. وقتی که متوجه ما و مشکل مان شدند، عکس 40 تن از شهدای رزمنده را نشان مان دادند که دیدم پسرم جزو این شهدا نیست. بعد با بی سیم به پایگاه اعلام کردند که پس از چند ساعت سعیدم آمد و تعجب کرد که من آنجا هستم. در آغوشش گرفتم و فقط اشک ریختم، چون همزمان با فاطمیه بود به پرستاران بیمارستان صحرایی پیشنهاد دادم برای پیروزی بچه های رزمنده و سلامتی آنها حلوای نذری بپزیم که قبول کردند و ما هم در حسینیه مریوان در غروب شهادت بی بی مظلومه دو عالم خانم فاطمه زهرا(ص) بین عزاداران پخش کردیم.

به عنوان یک مادر چه توصیه ای به جوانان دارید

امیدشان به خدا باشد و راه را کج نروند. احترام پدر و مادرشان را در هر سن و سال نگه دارند که تمام آبرو و حیثیت شان از آنهاست و سعی کنند با تلاش و جدیت در کار، بهترین باشند.